<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541</atom:id><lastBuildDate>Wed, 12 Nov 2008 15:28:49 +0000</lastBuildDate><title>...همه مان خواهیم سوخت</title><description>What comes around, just comes around</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Hellawaits)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>18</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-635938834180537228</guid><pubDate>Wed, 12 Nov 2008 14:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-12T15:28:49.219Z</atom:updated><title>برگرد جهان می گردیم</title><description>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این آلبوم جدید &lt;span dir="ltr"&gt;Razorlight&lt;/span&gt;محشره! یکی از بهترین آلبوم هایی که تو چند سال اخیر شنیدم. من خیلی ازکارهای قبلیشون خوشم نمی اومد (البته &lt;span dir="ltr"&gt;America&lt;/span&gt; بدکی نبود) اما این آلبوم واقعا حرف نداره، الان بیش از یک هفته است که دارم تمام وقت گوش می کنم و هنوز خسته نشدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زمستون اومده و هوا بد سرد شده، نه به سردی پارسال اما دیگه نمی شه بیرون کافه نشست و یه قهوه حسابی خورد. این ممنوعیت سیگار باعث شده زندگی ما تیره و تار بشه دیگه. بیرون سرده و آدم هی می لرزه و این باد هم که همه سیگار رو به هدر می ده، تو بشینی هم که نمی شه دود کرد و اصلا قضیه رو ناقص می کنه. تو این سرما مردم همه در حال خرید ان، مثلا وضع مالی خراب شده اما همه دارن چندین برابر قدیم ها خرید می کنن. این قدر که ماشین با پلاک 2008 می بینم سالهای پیش ماشین 2007 و 2006 تو خیابون نبود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من نمی دونم تو این چند ساله سلیقه ام عوض شده یا واقعا امسال یه عالمه آلبوم خوب اومده؟ &lt;span dir="ltr"&gt;Kings of Leon&lt;/span&gt; خوب بود، &lt;span dir="ltr"&gt;Stereophonics&lt;/span&gt; رو خیلی پسندیدم و .... فکر می کنم 3 سال رادیو گوش کردن شاید ذايقه منو عوض کرده و باعث شده &lt;span dir="ltr"&gt;Brit Pop&lt;/span&gt; رو خیلی بیشتر بپسندم. به هر حال به نظرم سال خوبی بوده برای موسیقی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Razorlight - Wire to Wire&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/CDA_I4zQGfM&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/CDA_I4zQGfM&amp;hl=en&amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Cheers&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2008/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-2833956708221670764</guid><pubDate>Sun, 23 Mar 2008 15:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-24T15:08:30.863Z</atom:updated><title>نوروز آمده است</title><description>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نوروز و سال نو همتون مبارک باشه. سال جديدی شروع شده.&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اين چند سالی که اينجا بودم به جای شادی شب عيد بيشتر افسرده می شم. ايران هميشه موقع عيد می رفتيم شمال خونه مامان بزرگم، همه فاميل دور هم جمع می شديم و به مدت دو روز حدود ۳۰ نفر دور هم بوديم و خيلی خوش می گذشت. همه فاميل شاد و خوشحال تو بهترين لباس رسمی شون منتظر تحويل سال بودن. تو چنين جوی آدم واقعا حس نوروز بهش دست می داد. شلوغی فاميل و اين که همه دارن با هم حرف می زنن و ۵-۶ تا مکالمه داره روی هم ادامه پيدا می کنه و همه دارن بلند تر و بلند تر حرف می زنن که صداشون به هم برسه. تو همچين موقعی حس شادی و نويی همه جا رو می گرفت و به مدت ۲-۳ روز همه چيز غير از نوروز فراموش می شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما اينجا تو اين ۳ سال اصلا همچين حالی رو نداشتم. سال اول که کاملا تنها بودم و لحظه تحويل سال تو اتاق استادم داشتم باهاش چونه می زدم. از پيش استادم که آزاد شدم به چندتا از بچه ها زنگ ردم اما همه سرشون شلوغ بود يا پيش خانوادشون بودن، تو اين وضع بهترين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که برم يه بطری شراب بخرم و بشينم بخورم. وقتی رسيدم اتاقم همخونه ای يونانيم و همکلاسی يونانيم منتظرم بودن، چون می دونستن سال نو ماست اومده بودن که من تنها نباشم. خلاصه نشستيم با هم تا صبح خورديم و چرت و پرت گفتيم. نمی خوام بگم خوش نگذشت اما حس نوروز نداشت.&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دو سال بعد هم همينطور بود من و مريم با يه بطری شراب بوديم اما خوب اصلا حس نوروز نداشت. مهمترين چيز تو نوروز به نظر من شلوغی دور و بر آدم است. چيزی که برای من عجيبه بی اهميتيه نوروز بين ايرانی هاست. هيچ کس به تحويل سال خيلی اهميت نمی ده و اون عظمت نوروز رو هيچ کدوم به ياد نميارن. برای اکثريتشون نوروز يعنی يه سری مهمونی ايرانی. چطور می شه يه ايرانی عظمت و قدرت نوروز رو قراموش کنه؟ چطوری سر کريسمس خوشحال تر از نوروز می شن؟ نمی خوام بگم جشن گرفتن کريسمس و سال نو ميلادی بده، به عنوان قشر مهاجر بايد تو جشن های کشور ميزبان شرکت کنيم و با فرهنگشون آشنا بشيم اما هيچکدوم اين ها دليل نمی شه که جشن های خودمون رو فراموش کنيم و فرهنگ خودمون رو کنار بذاريم.&lt;/div&gt;&lt;br/&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Ultravox - Vienna&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/X3OaIsqtG64&amp;amp;hl=en"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/X3OaIsqtG64&amp;hl=en" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Cheers&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2008/03/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-4015828463215775039</guid><pubDate>Tue, 11 Mar 2008 17:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-12T18:11:41.279Z</atom:updated><title>آدمکش ها را دوست داشته باشيم</title><description>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از صبح دارم همينطور اين ور اون ور می دوم دنبال کارای جشن نوروزمون. بليط ها رو چاپ کردم، بعد بردم بريدمشون، دنبال وسايل نوازنده ها بودم خلاصه جونم در اومده. الان يه ساعته نشستم سر ميزم اما ديگه جون کار کردن ندارم. بيرون هم يک بادی مياد که ماشين آدم رو هم بلند می کنه، ۳۶ کيلومتر بر ساعت. انصاف هم خوب چيزيه آخه. تو اين باد که آدم نمی تونه از جاش تکون بخوره. دروغ نمی گم من ۹۰ کيلويی نمی تونستم صاف راه برم و باد مسيرم رو کج می کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;برای کارم بايد ۵۰ نفر رو مجبور کنم که بشينن و يه سری کارهايی رو بکنن و من بر اساس يافته هام يه سيستم جديد بسازم. آقا اين کار انجام بشو نيست که نيست. هيچ وقت فکر نمی کردم مردم اين قدر بی مرام باشن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;به عنوان يه آدمی که کارش IT و معمولا همه به عنوان Geek باهاش بر خورد می کنن احساس می کنم وظيفه دارم اين شخصيتم رو تو نوشته هام نشون بدم. چند هفته پيش تلويزيون داشت &lt;a href="http://www.blogger.com/www.imdb.com/title/tt0296572/"&gt;The Chronicles of Riddick&lt;/a&gt; رو نشون می داد و من خيلی ازش خوشم مياد به نظرم يکی از بهترين Sci-Fi Epic های چند سال اخير است و مردم خيلی بهش بی لطفی کردن. داستان خيلی خوبی داره، صحنه های Action خوبی داره و جلوه های ويژه اش (۵ دقیقه است دارم فکر می کنم تا فارسیش یادم اومد، کلمه مضحکیه) هم کاملا قابل باور کردنی و تر و تميزه. کسی که فيلم &lt;a href="http://www.blogger.com/www.imdb.com/title/tt0087182/"&gt;Dune&lt;/a&gt; رو پسنديده باشه حتما اين رو هم می پسنده. يکی از بهترين چيزهای فيلم اينه که بر عکس داستان های معمول اين روزها که شخصيت ها ناگهان يه قدرت پنهاني رو درون شون کشف می کنن و قهرمان می شن تو اين فيلم همه همون کاری رو می کنن که ازشون انتظار داری. هيچ کس متحول نمی شه و شخصيت ها دقيقا همونی هستند که از اول بوده اند و با پايبندی به اصل خودشون داستان رو جلو می برن و دقيقا اين تغيير نکردنشون باعث می شه که به قهرمان تبديل بشن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قهرمان داستان يک قاتل فراريه، کسی که بجز خودش و يه دختر بچه به هيچ کس ديگر اهميت نمی ده و اين امر تغيير نمی کنه. با اينکه می دونيم آدم خوبی نيست اما دوستش داريم چون اونه که می تونه دنيا رو از يه بدی و سياهی خطرناک تر نجات بده. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Riddick"&gt;Riddick&lt;/a&gt; قبول داره که يه قاتله و به اين افتخار می کنه، به هيچ وجه سعی نمی کنه که آدم بهتری بشه يا به نجات دنيا کمک کنه، فقط سعی داره زنده بمونه و دختری رو که به روش خودش مثل دخترش دوست داره نجات بده. درسته که تو اين راه دنيا رو از دست يه نيروی پليد نجات مي ده اما اصلا چنين قصدی نداشته و جمله پايانی فيلم هم نشون می ده که حتی بعد از اين هم تغيير نمی کنه و همچنان دشمن جامعه می مونه. اين نمونه قهرمان پروری در نوع خودش مثال زدنيه. آدمی که در طول داستان خيلی ها رو به کشتن می ده و از کنار مرگ خيلی ها به راحتی می گذره، اگر به کسی کمک می کنه برای اينه که در اون لحظه بهش احتياج داشته و به محض اينکه افراد نقششون رو بازی کردن ديگه براش بی اهميت می شن، معمولا قهرمان خوبی نيست اما اينجا بهترين گزينه ماست پس دوستش داريم و می خواييم که پيروز شه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سياهی تو اين فيلم موج می زنه، صحنه پردازی ها همه اون حس رو به آدم می دن که در انتظار يه پايان زيبا نباشيم، قرار نيست همه پليدی ها پاک شن فقط قراره نور ضعيف شمعی به محيط اضافه شه. اگر ديدينش و خوشتون نيومده حتما يه بار ديگه امتحان کنين و اگر نديدينش و فانتزی دوست دارين حتما ببينينش.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Toploader - Achilles Heel &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/8zZztNg_I2s"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/8zZztNg_I2s" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;Cheers&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ.ن. از ديروز تا حالا دارم زور می زنم اينو پست کنم، FTP قاطی کرده بود اشکم در اومد تا پست کردمش.&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2008/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-5312901763578226595</guid><pubDate>Wed, 13 Feb 2008 15:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-14T15:21:27.377Z</atom:updated><title>با کتاب هايمان بازی کنيم</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;خب بعد از گذشت مدت ها امروز وقت کردم يه سری به اينجا بزنم و چيزی بنويسم. از &lt;a href="http://pantea.wordpress.com/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; به يه بازی دعوت شدم که نميشه اين دعوت رو زمين انداخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتابی که نخوندم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی از کتاب هايی که نصفه خوندم و خيلی هم ناراحتم و چون داغش تازه است اول می گم اين کتابه: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Diamond_Age"&gt;The Diamond Age&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه کتاب تخيلی از يکی از نويسنده های مجبوبم به اسم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Neil Stephenson&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;. داستان کتاب تا حدی در ادامه کتاب ديگری به اسم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Snow_crash"&gt;Snow Crash&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; است البته اين ادامه بودن در اين حد است که بعضی شخصيت های کتاب اول توی اين کتاب هم هستن اما حدود ۳۰-۴۰ سال بعد. اما کل داستانشون به هم هيچ ربطی نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما چرا اين کتاب نصفه است؟ اولا که اين آقا کلا نويسنده ملاليست. معمولا ۱۵۰-۲۰۰ صفحه اول کتاب هيچ داستان مشخصی نداره و خط ماجرايی خاصی هم نداره بلکه ۶-۷ داستان مختلف و بی ربط به هم رو هم زمان جلو می بره تا اينکه در اواسط کتاب اين ماجراها کم کم به هم ملحق می شن و تازه داستان شکل می گيره. اگر تا اونجای کتاب رو تاب بياری ديگه نمی تونی زمين بذاريش اما خب به اونجا رسيدنش کمی سخته. خب من حدود صد صفحه از اين کتاب رو خوندم تا اينکه در گير کار شدم و وقت نمی کردم که کتاب بخونم بعد که بر گشتم سرش نه چيزی يادم ميومد نه اصلا می دونستم که تا کجاش رو خوندم اين شد که گفتم باشه سر فرصت برگردم از اول بخونم و همين شد که فعلا نيمه کاره مونده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب ديگه ای که هيچ وقت نتونستم بخونم" &lt;em&gt;سيمای زنی در میان جمع" نوشته&lt;/em&gt; &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Heinrich_Boll"&gt;هاينريش بل&lt;/a&gt; بود. هميشه اينو شروع می کردم ولی يه خورده که جلو می رفتم اينقدر اسم و شخصيت توش بود که من همه رو با هم قاطی می کردم و بيخيال می شدم. واقعا بی انصافيه اين همه شخصيت رو تو ۳۰ صفحه معرفی کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين کتابی که هيچ وقت تمومش نکردم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;A Change of Skin&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; اثر &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Carlos_Fuentes"&gt;Carlos Fuentes&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; بود. اينو من يه شب شروع کردم و تا وسط کتب خوندم و ديدم اصلا يادم نمياد که چی خونده بودم. خواستم چند صقخه بر گردم عقب ديدم واقعا اين جاهاشو يادم نمياد، دوباره از اول شروع کردم اما اين دفعه کاملا گيج شدم که اصلا جريان چيه و به نظرم شخصيت ها در هم گم شدن. اين بود که بی خيالش شدم. بعد ها يکی ار دوستام خوندش و بهم گفت که بايد باهاش تا کنی تا تموم شه وگرنه وسط داستان کلا همينه و همه گيج می زنن اما خب از اون موقع هنوز نتونستم پيداش کنم که بخونمش.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;Tom Petty - Learning to Fly&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/4mX9-2xuyP8&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/4mX9-2xuyP8&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;Cheers&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2008/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-5876384282466974287</guid><pubDate>Mon, 07 Jan 2008 16:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-01-07T17:07:44.768Z</atom:updated><title>سال نو و کریسمس مبارک و این حرف ها</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;خب بعد از مدت ها امروز وقت کردم يه سری به اينجا بزنم. اولا که اگه اهلشین سال نو و کریسمس تون مبارک. اگرم نیستین که امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه. اگر حتی تعطیل هم نبودین که دیگه هیچی امیدوارم کلا خوش باشین. راستش تو اين مدت خيلی سرم شلوغ بود چون داشتم کارم رو عوض می کردم. بايد کارهامو تو شرکت راست و ريست می کردم، کارهای نصفه نيمه ام رو کامل می کردم و آخرها هم داشتم همکارم و جانشينم رو با بخش های سيستم که کار من بودن آشنا می کردم که بعد از من بتونن باهاش ور برن و برای هر اشکال کوچيکی بهم زنگ نزنن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br/&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;span dir="rtl"&gt;اين ها که تموم شد دنبال کارهای اينجام بودم که کارت بگيرم و اجازه پارک و قرارداد امضا کنم و هزار و يک جور بلا. اين وسط يه کنقرانس هم بايد می رفتم که ديگه اصلا از من رو خواب و زندگی انداخت. تا به تعطيلات رسيدم هم يک سری از دوستامون اومدن پيش مون و مشغول توريست بازی بوديم و در مجموع توی تعطيلات فکر کنم وقت کردم ۴ بار &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Email&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; چک کنم. ولی انصافا خوش گذشت و اميدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;يک سری چيز هايی تو اين مدت ديدم که بايد در موردشون بنويسم. حالا نه البته،​بعدا.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br/&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;T-Rex - Chidren of The Revolution&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/Xgcxd9wtXUE&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/Xgcxd9wtXUE&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cheers&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2008/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-6933062085615999033</guid><pubDate>Fri, 23 Nov 2007 13:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-23T13:28:05.662Z</atom:updated><title>ورزش جانوران</title><description>&lt;div align="right"&gt;چند روز پيش تو دانشگاه&lt;span dir="rtl"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;One World Week&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; بود که برای بزرگداشت مليت های مختلفيه که تو دانشگاه هستن. خيلی خوب بود. در حين اين مراسم يه بکس کانگارويی هم بود. اينم ويديوش.من و دوستم سهيل داريم می جنگيم. من کانگارو آبيم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/-P2xk4FnqWE&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/-P2xk4FnqWE&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;Cheers&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/11/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-721277466525075586</guid><pubDate>Fri, 16 Nov 2007 11:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-19T12:52:25.528Z</atom:updated><title>بازی، بازی، بيا بريم بازی</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;راستش يه سری چيزها می خواستم تعريف کنم اما حال و حوصله اش رو ندارم. بعدش هم به يه بازی دعوت شدم و از اونجا که امروز رييس هام نيومدن گفتم وقت وقت بازيه. قبل از بازی اينو بگم که يه بازی به اسم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Assassin's Creed&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; خريدم و امروز تو انگليس پخش می شه، بازی رو من ۳ هفته پيش خريدم و پريروز email&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; زدن که فرستادنش و کل اين &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;weekend&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; می خوام ميخ کوب شم و بازی کنم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خب من از&lt;a href="http://pantea.wordpress.com/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; به بازی دعوت شدم و از اونجايی که بازی مربوط به تلويزيون است و در خونه ما تلويزيون خاموش نميشه مگر اينکه خواب باشيم، اين بازی خیلی هيجان انگيزه. در مورد علاقه من به تلويزيون می تونين از مريم بپرسين که معتقده تلويزيون من رو هیپنوتيزم می کنه. خب بریم سر بازی: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱) زيباترين خاطرهء تلويزيونی شما چيست؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه خاطرات تلویزیونی زیبا هستند اما خب زیباترین خاطره من باید صبح های جمعه باشه که با تنبلی بیدار می شدم و مامانم اجازه می داد جلو تلویزیون با برنامه کودک صبحانه بخورم. به به!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۲) آخرين فيلمی که شما را به گريه انداخت کدام بود؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;آخرین بار فکر کنم سر آهنگ Roxanne تو فيلم Moulin Rouge بود. هممم... خیلی وقت پیشه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۳) کدام کمدين تلويزيونی شما را بيشتر می‌خنداند؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;راستش کمدین تلویزیونی خیلی خنده دار نیست و من &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Stand up Comedy&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; رو ترجیح می دم. امید جلیلی، Russel Peters&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Mike Harding&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; خیلی می خندوننم. اما خب چند تا برنامه نیمه کمدی و نیمه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Talk Show&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; تو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;BBC&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; هست که من خیلی دوست دارم بهترینشون Simon Amstell&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; تو برنامه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Never Mind the Buzzcocks&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; است و Jonathan Ross&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۴) دوست داريد با کدام هنرپيشه جلوی دوربين بايستيد؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;راستش من دوست ندارم جلو دوربین وایستم اما اگر مجبور باشم ترجیح می دم با آدمی مثل &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Robert de Niro&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; یا &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Sean Penn&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; باشه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۵) به نظرتان کدام بوسهء سينمايی زيباترين بوده است؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;راستش من خیلی بوسه های سینمایی رو دوست ندارم چون معمولا بی موقع، زیادی شدید و کلا مصنوعیه و آدم می دونه آهان الان وقتشه اما خب به نظرم بوسه آخر فیلم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Jeux d'enfants&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; وقتی که پیر شدن به نظرم خیلی زیبا بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۶) دوست داريد کدام جمله را در اخبار تلويزيونی بشنويد؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من اخبار نگاه نمی کنم اما خب هر خبر خوبی خوشحالم من کنه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۷) فکر می‌کنيد تکرار کدام برنامه ضروريست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;به نظر من باید Top Gear رو تکرار کنن از اولِ اول.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۸) خنده‌دارترين سوتی تلويزيونی که ديديد کدام بوده است؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;پارسال تو برنامه انتخاب نماینده انگلیس تو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Eurovision&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; مجری برنده رو اشتباه اعلام کرد و حسابی خیط و ریط شد چون همه فکر می کردن کسی که مجری اعلام کرد برنده بشه و کسی که واقعا برنده شده بود خیلی افتضاح بود. وقتی مجری دوم اشتباه رو اصلاح کرد دیگه همه قاطی کردن و همه چی بهم ریخت و قیافه مجری ها و دوتا فینالیست واقعا جک بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۹) حاضريد کدام کارآگاه تلويزيونی را برای خود استخدام ‌کنيد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش من سریال های پلیسی نمی بینم و خیلی دوست ندارم اما House رو می پسندم و اون هم یه جورایی کارآگاهه دیگه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۱۰) دوست داريد به کدام شوی تلويزيونی دعوت شويد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;من دوست دارم دعوت شم به &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Fridaynight live with Jonathan Ross&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; خیلی برنامه تعطیلیه و هر چی دلت بخواد می تونی بگی همش خنده و تفریحه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱۱) محبوبترين برنامهء تلويزيونی شما کدام است؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در این لحظه بدون اینها زندگیم نمی گذره: &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;House M.D , Prison Break, Lost, Heroes, Top Gear ,Simpsons, South Park&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; می دونم خیلی زیاد شد اما خب گفتم که زیاد تلویزیون می بینم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;۱۲) چه ايده‌ای برای يک شوی تلويزيونی سرگرم‌کننده به نظرتان می‌رسد؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;یه برنامه که هم خنده دار باشه و هم جالب در این لحظه چون دارم کل سری های &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Top Gear&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; رو دونه دونه کرایه میکنم و می بینم یه چیزی تو این مایه ها دوست دارم. نه اینکه در مورد ماشین باشه منظورم اینه که همچین سبکی داشته باشه. اگه دیده باشین می فهمین منظورم چیه. هم مهمون دارن هم کلی فیلم دارن هم خیلی همدیگر رو مسخره می کنن و آخرش هم یه کار خیلی دور از عقل یا دور از دسترس آدم معمولی می کنن و فیلم می گیرن و آخرش مثلا نتیجه می گیرن که برای &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Off Road&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; رفتن ماشین &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;4WD&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; لازم نیست. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱۳) موسيقی لس‌آنجلسی را ترجيح می‌دهيد يا موسيقی سنتی را؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سنتی رو به لس آنجلسی همیشه ترجیح خواهم داد اما کلا هیچ کدوم رو خیلی نمی پسندم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱۴) فيلم هنری را ترجيح می‌دهيد يا فيلم هاليوودی را؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بستگی به موقعیتش داره اگه کلا هالیوودی سرگرم کننده تره اما خب آدم که همیشه برای سرگرمی فیلم نمی بینه! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;۱۵) محبوبترين برنامهء مخصوص کودکان شما کدام است؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من باغچه سبزيجات رو خيلی دوست داشتم و خب صد البته مورچه و مورچه خوار دوبله ايران. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;**************************************************************************&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين آهنگ واقعا معرکه است اما نمی دونم چرا اين قدر کم تو راديو پخش می شه. فایل MP3 آهنگ رو هم گذاشتم روی اسمش کليک کنيد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.hellawaits.co.uk/files/01.Tranquilize%20(Feat.%20Lou%20Reed).mp3"&gt;The Killers feat Lou Reed - Tranquilize &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/3qCKlMxWV0Y&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/3qCKlMxWV0Y&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;Cheers&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/11/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-8248447613819499047</guid><pubDate>Thu, 08 Nov 2007 15:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-08T16:07:08.943Z</atom:updated><title>منفجر می کینم پس هستيم، منفجر می شويم پس نيستيم</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اين طور که به نظر مياد اينجا مورد مميزی ايران قرار گرفته. من که چيزی نمی نويسم که بخواد کسی رو اذيت کنه و از کلماتی که اين bot ها بهشون حساسن هم استفاده نمی کنم. نمی دونم چه خبره. اگه کسی می دونه بايد چی کار کرد خبر بده. آيا جايی هست که بهشون بشه گفت که از بسته بودن در بياييم.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;آخ اين هفته کار ريخته بود سرم. استادم جمعه پيش زنگ زده بهم و شاکی بود که چرا پيدام نيست و گفت دوشنبه برم پيشش و کارايی که اين چند وقت کردم رو بهش نشون بدم اما مشکل اينجا بود که من يه ماهی بود هيچ کاری نکرده بودم. هيچی چاتون خالی نشستم به اندازه يه ماه تو يه روز جون کندم. اما خب راضی بود و ديگه بهم گير نداد. بايد وضع زندگي ام رو مرتب کنم و بشينم يه خورده درس بخونم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;ديروز تو دانشگاه یکی از استادهای روانشناسی یه بحث گروهی داشت که با گروه های مختلف دانشجو ها حرف می زد و نظرشون رو در مورد امنیت، تروریسم و این چیزها می پرسید و می ذاشت بچه ها بحث کنن و یه نفر هم یه گوشه ای یادداشت برمی داشت. يکی از دوستام هم شاگرد اين استاد بود و به خاطرش ما هم رفتيم. کلا بحث جالبی بود اما منو به اين نتيجه رسوند که عربها و پاکستانی های دانشگاه هر لحظه ممکنه منفجرمون کنن و بفرستنمون هوا. يکی بود که می گهت من اگر چيز مشکوکی ببينم يا خبر دار شم به پليس نمی گم و بی طرف می مونم!!!! جدا اين جماعت واقعا شتشو مغزی داده شدن. کاملا شاکيم کرده بود برگشته بود می گفت کلمه بروريسم رو من نشنيدم اصلا اين کلمه رو برای مسلمون ها در آوردن و تا ۵-۶ سال پيش اصلا وجود نداشت و فقط به مسلمون ها ميگن. بعد که بهش گفتيم که اين کلمه چند قرن که داره استفاده می شه و مثلا &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;IRA&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; (ارتش آزادی بخش ایرلند) هم تروريست شناخته می شه، می کفت من اونو قبول ندارم و اون ها يه مساله سياسيه و نه من اصلا قبول ندارم. خلاصه واقعا ترسيدم. خب همين هان که چند وقت ديگه بمب می بندن به خودشون و راه ميافتند مردم بيگناه رو می کشن به اسم مذهب.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;واقعا تو دنيا هيچ چيز ترسناک تر از ايمان کامل نيست چون باعث می شه هر کاری بکنن بدون اينکه بترسن و احساس گناه کنن و گاهی حتی احساس وظيفه کنن و قکر کنن که اگر ما رو نکشن در واقع آخرت خودشون رو نابود کردن و به دستور خداشون عمل نکردن. خيلی توصيه می کنم که اين مستند رو اگر نديد حتما ببينين: &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Root_of_All_Evil"&gt;The Root of All Evil&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;My Dying Bride - Cry of Mankind&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/FwixeppJBBQ&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/FwixeppJBBQ&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Cheers&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-493273312228699522</guid><pubDate>Wed, 31 Oct 2007 15:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-31T15:48:02.488Z</atom:updated><title>(ريا بهتر است با دورويی؟ (چگونه روشنفکر باشیم</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;الان از ناهار برگشتم، رييس هامون امروز دودر مردن و نيومدن در نتيجه من تا حدی می تونم وقت تلف کنم. داشتم می گفتم رفتم تو کافه هميشگی ناهار بخورم همه ميزهای کوچيکش پر بود غير از يکی که بين يه خانم و آقای انگليسی و دو تا خانم خارجی پرس شده بود. رفتم به زور خودمو سر ميز جا دادم. داشتم با مريم تلفنی حرف می زدم و به گارسون مهربون کافه يه "مثل همیشه" (&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;the usual&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;) گفتم و برگشتم به صحبتم با مريم. تلفن که تموم شد ديدم از پشتم سرم هنوز يه مکالمه فارسی دارم می شنوم. اون دو تا دختر پشتش سرم ايرانی بودن و داشتن قرار مدار يه مراسمی برای ايرانی ها رو می ذاشتن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;صحبتشون در مورد اين بود که چه مشروبی سرو کنن و چه غذايی باهاش بدن. اين قسمت جريانشون که اصلا بی سليقگی بيداد می کرد. تا اونجا که من فهميدم مراسم بیشتر مال خانواده های ايرانی هايی بود که اين اطراف زندگی می کردن و تو همچين مراسمی که بچه ها هم دعوتن به نظر من ويسکی سرو کردن هم نادرسته هم کمال بی سليقگی. معمولا همچين موقعيتی شراب يا شامپاين بايد بهتر باشه. حالا اينش بماند، تصميم گرفتن با ويسکی آش رشته بدن. به نظر من اين يه ترکيب عالی برای شکوفا کردن مردم!!!!! شايد هم من &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;وارد نيستم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعدش يه خورده در اين مورد بحث کردن که ايرانی ها خيلی خجالتی و کم رو اند و به اين نتيجه رسيدن که اين ها همش از رژيم آخونديه و مردم رو بايد آگاه کرد تا از اين خرافه هاي اسلام دست بردارن. کم کم شروع کردن به اين که بعله مشکل کشور اصلا همين عامی بودن مردمه و بايد مردم رو تعليم داد و اينها و اگر مردم اهل مطالعه بودن وضع بهتر بود. خب تا اينجا قبول. بعد شروع کردن در مورد کتابهایی که خوندن حرف زدن همش تو مایه های دانیل استیل و امروز عاشقی می میرد و اینها بود و می گفتن که یکی از این کتاب های چرت رو ۷ بار خونده بودن. آخه این کتاب ها که فرهنگ رو بهتر که نمی کنه بدتر نابود می کنه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من يه خرده حواسم به غذام بود که شنيدم دارن در مورد اين که دفعه آخری که رفته بودن مسجد و اين که فلان چادرشونو پوشيده بودن و حاجی فلان چيز و بهشون گفته بوده و گله می کرده که چرا کم پيدايين و بعد هم رفتن تو ابن مايه ها که آره اين پيش نماز جديد اصلا خوب نيست و حرفاش به خوبی آخوند قبلی نيست و آخوند قبلی خيلی حرفای با معنی می زد و تو زندان قرآن درمانی می کرده!!!!!!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من شايد خودم خيلی بی عقيده باشم اما بعضی ها خب اعتقاداتی دارن و تا وقتی نخوان عقايدشون رو به من تحميل کنن همه اعتقاداتشون محترمه اما اين جور دورويی و کم فرهنگی خيلی حرص منو در مياره. آخه قرآن درمانی؟؟؟ آدم اين همه راه بياد اينجا لندن بعد بره مسجد ايرانی؟ من اصلا فکر نمی کردم غير از سفارت جای ديگه مسجد ايرانی باشه ولی مثل اينکه هست يا من اشتباه فهميدم.به هر حال اين کند ذهنی و عقب موندگی و تحجر در حین روشنفکر نمایی و اظهار نظرهای آنچنانی حرص منو در مياره.&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;Noir Desir - Le Vent Nous Portera&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/vJXzsAyu5QU&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/vJXzsAyu5QU&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;Cheers&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-4175392957533656564</guid><pubDate>Fri, 26 Oct 2007 12:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-26T15:11:52.113+01:00</atom:updated><title>چرا مردم ديوانه شده اند؟</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;داشتم تو کافه روبروی شرکت ناهار می خوردم، يه پسر ۴-۵ ساله با مامانش کنارمون بودن،&lt;br /&gt;پسر از مامانش پرسيد: مامان فکر می کنی سوار بی سر &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;(Headless Horseman)&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; کيه؟&lt;br /&gt;مامان: نمی دونم ... به نظرتو کيه؟&lt;br /&gt;پسر: من فکر می کنم که آدم بد داستان &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;(Villain)&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; باشه.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;تو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/www.xfm.co.uk/"&gt;XFM Radio&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/a&gt; يه مسابقه گذاشتن که به کسی که خوب تبليغ برنامه صبحشون رو بکنه و به برنده ۱۰،۰۰۰ پوند جايزه می دن. يه نفر ديروز زنگ زده بود و مدارکشو فرستاده بود که اسمشو عوض کرده گذاشته &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;104.9 XFM The Breakfast show with Alex Zane&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;. يعنی الان اسم کوچيکش هست &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;104.9&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;، اسم وسطش &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;XFM The breakfast show&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; و فاميليش &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;with Alex Zane&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اين هفته &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/www.virginradio.co.uk/"&gt;Virgin Radio&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; يه مسابقه داشت که حاضرين چی کار کنين که دو تا بليط &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Led Zeppelin&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; و ديدن تمرينشونو ببرين. برنده مسابقه اومد تو استوديو و ۳۰ تا برچسب موم به سينه اش زد و همه رو تو ۱۵ ثانيه ازش کندن، صدای فريادش تا هوا می رفت. فرداش هم رفت روی سينه اش &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Led Zeppelin&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; خالکوبی کرد و رو پشتش &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Virgin Radio breakfast show&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; و رو دستش لوگوی &lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;Virign Radio&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Led Zeppelin - Immigrant Song&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/RWB8jhxDmGI&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/RWB8jhxDmGI&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;Cheers&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/headless-hourseman.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-1148500302227869649</guid><pubDate>Wed, 24 Oct 2007 15:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-24T17:12:13.946+01:00</atom:updated><title>آتش کبريت خاموش</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;تا حالا شده بخوايين يه نامه بفرستين و احساس کنين عجيب ترين کار دنيا رو دارين می کنين؟من امروز بايد يه چک پست می کردم و کلی هيجان زده بودم، مدتهاست که نامه ای پست نکردم واسه همين يه خورده هيجان زده شده بودم. يه لحظه يادم رفته بود که تمبر رو بايد کجا بزنم. دارم فکر می کنم و می بينم که مدتهاست که نامه نفرستادم و هميشه &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;email&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; زدم. ديگه پول آب و برق و اينترنت رو هم يا پشت تلفن می دم يا &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;online&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;. واقعا زندگی رو راحت می کنه. البته خوب هر بار ديگه ای که می خواستم چيزی بفرستم می رفتم تو باجه و خود مسوول باجه همه کار رو می کرد، به جرات می تونم بگم ۱۰ سالی بود که پاکت رو با دست خودم تو صندوق پست ننداخته بودم.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;هوا هم که داره حسابی سرد می شه و قراره يه جبهه هوای سرد از سييبری بياد و تمام بريتانيا رو به مدت يکی دو هفته بگيره. می ترسم که خيلی خيلی سرد بشه و منم که به گوز بندم دوباره پس بيفتم. بدترين بخش سرما خوردن اينه که آدم يا بايد قيد سيگار کشيدن رو بزنه يا اگه مثل من نمی تونه و بايد بکشه هر سيگارش کوفتش بشه و زجر بکشه. من معمولا روند بهبودی سرما خوردگی مو از رو زجر سيگار کشيدن می سنجم، هر چی کمتر زجر بکشم يعنی دارم بهتر می شم.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;چند روزه که دارم به اين فکر می کنم که با اين ممنوع شدن سيگار تو انگليس ديگه وقتی می رم يه رستورانی و ازش خوشم مياد نمی تونم ازش کبريتشونو بگيرم و يادش باشم چون ديگه لزومی نداره که کبريت داشته باشن. اين فکر الان چند روزيه اذيتم می کنه. يکی از چيزهايی که تو رتبه دادن من به يه رستوران يا هتل يا ... خيلی تاثير می ذاشت طراحی کبريتشون بود.&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اگه برين &lt;a href="http://www.mailfreezr.com/"&gt;اينجا&lt;/a&gt; می تونين به خودتون يه &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;email&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; بزنين که ۱-۱۰ سال ديگه براتون فرستاده بشه. واقعا چيز جالبيه، به خودتون چی می گين؟ چه تصوری از خودتون دارين بعد از مثلا ۶ سال؟ فکر می کنين کجا باشين؟ اصلا يادتون مياد که همچين چيزی برای خودتون فرستاده بودين؟ اصلا اونجا رو ديگه چک کی کنين؟&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;Bob Seger - Turn the Page&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="355" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/Fe7yOccqdxI&amp;amp;rel=1"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/Fe7yOccqdxI&amp;rel=1" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="355"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;Cheers&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-4979333278832614242</guid><pubDate>Mon, 22 Oct 2007 11:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-22T13:00:43.679+01:00</atom:updated><title>*چگونه زير ميز گوشت شکار کنيم</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;يه اتفاق جالبی افتاد شنبه. عصری داشتم کانال عوض می کردم ديدم فينال راگبی داره شروع می شه. مريم پای تلفن بود و داشت با برادرش حرف می زد و منم هر چی گشتم چيزی پيدا نکردم ببينم گفتم يه ذره راگبی ببينم. همين شد که نشستم همشو ديدم و کلی حرص خوردم. بد فرم طرفدار انگليس شده بودم و داد و بيداد راه می انداختم. (توجه کنید که اولین بارمه دارم راگبی می بینم و ۳۵ دقیقه گذشت تا احساس کردم حدودا قوانینش دستگیرم شده ) مریم هم کف کرده بود که من واقعا دارم راگبی می بینم. به هر حال انگلیس باخت و آفریقای جنوبی برنده شد و من نشسته بودم فکر می کردم که این شانس منه که هر تیم سفیدپوشی که من طرفدارش بشم باید ببازه آخه؟ (فوتبال خودمون، اینم راگبی انگلیس) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما باید اینو بگم که پسندیدمش. ورزشیه که تماشاش خیلی هیجان انگیزه و سرگرم کننده اس اما خب همه زخم و زیلین آخر بازی نصف بازیکنا باند پیچی شده بودن و بقیه هم خونی بودن اما نه خیلی جدی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جمعه شام با مریم و &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;supervisor&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;-هام شام رفته بودیم یه رستوران قبرسی تو شمال لندن. خیلی خوش گذشت و غذا خیلی خوب بود. کلی ماجراهایی تعریف کردن که از خنده آخرش دل درد گرفته بودم و نمی تونستم سر پا وایسم. بعد از غذا قهوه یونانی (قهوه ترک) خوردیم و من طبق عادت بعد از خوردن فنجونم رو بر گردوندم و یهو همه هیجان زده شدن که ااااا بلدیو اینا. حتی گارسون ها هم سریع میومدن که آهای بلدی؟ باید این عادت رو از سرم بندازم زیادی جلب توجه می کنه و هیچ فایده ای هم نداره چون هیشکی بلد نیست فال بگیره. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من تو ماشینم &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;Digital Radio&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; می خوام. یه ایستگاه رادیوی هست به اسم &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/www.kerrangradio.co.uk/"&gt;Kerrang&lt;/a&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; که من عاشقش شدم و خیلی خوبه اما مشکلش اینه که روی رادیوی معمولی فقط تو &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;West Midlands&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; پخش می شه و تو لندن نمی شه گوش کرد اما اگر &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;Digital Radio&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; داشته باشی تو لندن هم می شه گوش کرد و خیلی خوب می شه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقا ملت همه سیاسی شدن. امروز دیدم یه آدم هایی تعطیلی که نگو و نپرس وبلاگ های سیاسی دارن. ای بابا این آخه چه وضعیه هر کی از ننش قهر می کنه سیاسی می شه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;* عنوان مطلب اشاره داره به ماجرايی که سر شام پنجشنبه برام تعريف کردن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در راستای علاقه بسیار به حضرت &lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;Nick Cave&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;Nick Cave and The Bad Seeds - The Weeping Song&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="350" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/lsOBpDkwBtM"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/lsOBpDkwBtM" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="350"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;Cheers&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-421785197647818965</guid><pubDate>Mon, 15 Oct 2007 12:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-15T13:24:18.660+01:00</atom:updated><title>....... ماشين مشتی ممدلی</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;راستش من اين &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;laptop&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-ام کند شده و بايد &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;windows&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-اش رو دوباره بريزم اما حالشو ندارم اين که وقتی خونه ام حال ندارم چيزی بنويسم و نتيجه اش اين می شه که تو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;weekend&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; هيچی نمی نويسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;توی اين هفته کلی سرم شلوغ بود کارای شرکت که پدرمو در آورده بود و حسابی سرم و شلوغ کرده بود در کنارشم می خواستم ماشينمو عوض کنم و از اونجايی که تنبلی و تکنولوژی تو خونه ما حرف اول رو می زنه فقط &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;online&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; می گشتم. بالاخره ديروز يه ماشين پيدا کرديم که سالم و سرحال بود و خيلی هم خوشگل بود. حالا يه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;deposit&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; دادم براش تا فردا برم همه پولش رو بدم و تحويلش بگيرم. کلی بابت اين خوشحالم. بالاخره از دست اين قراضه ای که الان سوارم راحت می شم. واقعا هر روز که با اين ماشينم ميام سر کارم نگرانم که نکنه آخرين روزم باشه.&lt;br /&gt;چون در مورد ماشين و اينا حرف زدم امروز آهنگی رو می ذارم که وقتی می شنومش تو ماشين تخته گاز می رم و همه چی يادم می ره.&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Muse - Starlight&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="350" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/q-c94VVU7zc"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/q-c94VVU7zc" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="350"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;Cheers&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-1591694422464806123</guid><pubDate>Tue, 09 Oct 2007 16:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-09T17:33:01.741+01:00</atom:updated><title>چگونه هندونه بار بزنيم؟</title><description>&lt;div align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;آقا من هم جدا بساطی برای خودم درست کردم اساسی. کلی کار دارم و سر کار تقريبا اصلا وقت سر خاروندن ندارم و با وجود اين ها راه افتادم &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;PhD&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; بخونم و حالا مثل خر تو گل موندم و همش دارم دور خودم می چرخم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;امروز تو راه شرکت يه چيزی خيلی توجه ام رو جلب کرد اين بود که اينجا &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Van&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; يه ماشينيه که همه جا می بينی و خيابون ها رو پر کردن در حاليکه تو ايران خيلی کم ديده می شن. داشتم فکر می کردم که خب پس تو ايران تعمير کار ها و &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;delivery&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; ها چی سوار می شدن پس.&lt;/span&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.hellawaits.co.uk/pblog/uploaded_images/usedfordtransitmedroof-736184.jpg" border="0" /&gt; &lt;span dir="rtl"&gt;يادم اومد که تو ايران خب ۹۰٪ تعمير کار ها و اين ها موتور سوار می شن و اگر مثلا خيلی جنس داشته باشن ديگه آخرش يا يه پيکان دارن يا وانت. هنوز تو ايران اين قضيه جا نيفتاده که خب آدم می تونه همه وسايل مورد نيازشو همراهش داشته باشه. چند دفعه پيش اومده که يکی مياد يه چيزی رو تعمير کنه و می گه من اون آچار فلانم همراهم نيست قردا ميام يا که ميگه خب شما برو فلان قطعه رو بگير از فلان جا، گرفتيش خبر بده بيام وصل کنم. در حاليکه اينجا خب طرف تقريبا همه چي پشت &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;van&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-اش داره و ديگه علافت نمی کنه. اگر هم يه چيز عجيبی بخوای که همراهش نباشه می ره می خره مياره خودش وصل می کنه. در مجموع احساس می کنی وقتت ارزش داره. از طرفی تا حالا شده يه چيزی (بسته ای، قطعه ای) برات پشت وانت بيارن و يا بارون خورده يا خاک کثيف هوا نشسته روش و کثافت شده و يا اينکه اينقدر آفتاب خورده که تغيير شکل داده؟ بله خب اگه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;van&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; داشتن اينجوری نمی شد. البته خب در مضراتش می شه گفت که مثلا نمی شه پشت &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;van&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; هندونه بار زد و سر کوچه فروخت. نمی شه گوسفند پشتش سوار کرد. اگه خونواده رو بريزی پشتش و بری سفر نمی تونن بيرون رو ببينن و رو ماشين پشتيشون آشغال بريزن.&lt;br /&gt;اين آهنگه رو اينقدر اين يه ساله تو راديو شنيدم ديگه واقعا خوشم اومده و معتادش شدم بد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Snow Patrol - Run&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="350" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/9Qen3Xovtfc"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/9Qen3Xovtfc" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="350"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;Cheers&lt;/p&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-3938815353474913446</guid><pubDate>Fri, 05 Oct 2007 12:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-05T15:44:36.036+01:00</atom:updated><title>روزی که پارسيان می آيند</title><description>&lt;span dir="rtl"&gt;ديروز تو &lt;a href="http://www.brunel.ac.uk/"&gt;دانشگاه ما&lt;/a&gt; اولين &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Event&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; ما با &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.brunelpersians.co.uk/"&gt;Persian Society&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://www.brunelpersians.co.uk/"&gt; &lt;/a&gt;برگزار شد. نمی خوام به هيچ وجه تلاشهای &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;commity&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; سالهای قبل رو زير سوال ببرم اما واقعا يه چيز ديگه بود. اولا که پذيرايی خيلی خوبی داشتيم و همه چيز از حمس گرفته تا کالباس و دلمه و ماست و خيار داشتيم نوشيدنی هم حسابی بودش همه شرابها تا ته نوشيده شد. ما هم سعی کرديم با همه کسايی که اومده بودن چند دقيقه حرف بزنيم و کسی تنها نمونه و فکر نکنه که &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Society&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; مال کس ديگه ايه و قديمی ها ارجحتی دارن به جديدا. نقشه مون گرفت و تقريبا همه با هم آشنا شدن و کسی احساس غريبی نکرد. وقتی &lt;a href="http://www.djashkan.com/"&gt;اشکان&lt;/a&gt; کارشو شروع کرد و رقص و اينا شروع شد تقريبا همه خودمونی شده بودن و رقصيدن و آخر شب هم همه با قيافه های راضی و خوشحال رفتن خونه شون.&lt;br /&gt;به نظر من خيلی خوب بود چون اولين &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Event&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-ای که خودم رقته بودم رو يادم مياد. تازه ۲ هفته بود که اومده بودم اين دانشگاه و هيچکس رو نمی شناختم. اون روز زياد جالب نبود، اصلا احساس نکردم که &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;society&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; خودمونه مثل اين بود که رفتم يه مهمونی تولدی و هيچکس نمی شناسم و دليل دعوت شدنم هم اين بوده که مثلا همسايه بالايی بودم و دعوتم کردن که از صدای آهنگشون شکايت نکنم. اما امسال اصلا اينطوری نبود. سعی کرديم که اين احساس رو به بچه ها بديم که اينجا خونه خودشونه و همه دعوت بودن و آدم مهمی هستند و فکر کنم که موفق هم بوديم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;Lou Reed - A Walk On The Wild Side&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="350" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/WZ88oTITMoM"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/WZ88oTITMoM" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="350"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;Cheers&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-2659378304890192941</guid><pubDate>Wed, 03 Oct 2007 10:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-05T15:45:42.378+01:00</atom:updated><title>مرکز موسیقی بتهوون</title><description>&lt;span dir="rtl"&gt;بعد از 54 سال &lt;a href="http://www.beethovenmc.com/"&gt;فروشگاه بتهوون&lt;/a&gt; تعطیل شد&lt;br /&gt;این اولین چیزی بود که امروز توی &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2007/10/071002_an-bmc.shtml"&gt;BBC&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2007/10/071002_an-bmc.shtml"&gt; &lt;/a&gt;به چشمم خورد. واقعا می شه تهران رو بدون بتهوون تصور کرد؟&lt;br /&gt;یادم میاد اولین باری که رفتم توش حدودا 7-8 سالم بود و کاملا خشکم زده بود تو کشوری که موسیقی در نسل من تا اون روز حرام بود دیدن اون همه نت موسیقی، نوار کاست، کتابهای نیمه خاک خورده در مورد موسیقی و نوازنده ها و آهنگ سازها و بالاخره مجسمه های نیم پیکرشون مثل یه معجزه بود. همون جا این قدر این ور و اون ور زدم تا مامانم یه نیم پیکر &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Mozart&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; برام خرید. سفید سفید. توی سالها ابن مجسمه از روی پیانوم به توی اتاقم و بالعکس در حال حرکت بوده و هنوز بعد از 18-19 سال اون مجسمه تو ایران تو اتاقمه. الان که داشتم این مقاله می خوندم فقط همون مجسمه تو ذهنمه. سالها بلیط تک و توک کنسرت های قابل تحمل رو از بتهوون می خریدم. بلیط اولین و آخرین کنسرت &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;UMC&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; رو با دوستم بابک رفتیم از اونجا خریدیم، 27 تا بلیط. وقتی که کل کنسرت لغو شد هم رفتیم پسشون دادیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم، حتما خیلی های دیگه مثل من خاطره شون از موسیقی قابل تحمل و گاه قابل تحسین در ایران یه جورایی به بتهوون ختم می شه. این جماعت بلاد کقر اما آیا هرگز می فهمن من الان چه حسی دارم؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بتهوون هم رفت تا بعدی چی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Paul Simon and Art Garfunkel - The Sounds of Silence&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object height="350" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/YhdGkZ6Fngw"&gt;&lt;param name="wmode" value="transparent"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/YhdGkZ6Fngw" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="425" height="350"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cheers&lt;/span&gt;</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_03.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-4842627293887740510</guid><pubDate>Tue, 02 Oct 2007 13:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-05T15:46:01.623+01:00</atom:updated><title>به کدامین سو چنین شتابان</title><description>&lt;span dir="rtl"&gt;هم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدودا طرفهای &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;March 2006&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; بود که من و &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Mariolatrous&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; شروع کردیم تو بلاگفا چرت و پرت تحویل مردم دادن. مدتی گذشت و همه چیز خوب بود اما وقتی &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Masters&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; من تموم شد و یه مدت آواره این در و اون در شدم کم کم نوشتن از سرم افتاد. بعدش هم که افتادم دنبال کار پیدا کردن و هر چی کار پیدا نکردم بیشتر بی اعصاب شدم و یه روزی هم اصلا رفتم و در اونجا رو تخته کردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;حالا که نزدیک یک سال که سر کار می رم و مزه پول حسابی زیر دندونم نشسته گفتم بد نیست برگردم زر بزنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این مدت کلی اتفاق افتاد، کلی فیلم دیدم، کلی کتاب خوندم، کلی آهنگ گوش کردم. از کلی آدم ها که قبلا خوشم میومد متنفر شدم. از کلی &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;-band&lt;/span&gt;هایی که&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; دوستشون نداشتم خوشم اومد. با کلی آدم جدید آشنا شدم و ازشون خیلی چیزهای جالب یاد گرفتم. کلی پول در آوردم، دو بار ماشین خریدم، یه بار پلیس دستگیرم کرد، بعد از دو سال رفتم ایران و خیلی خوش گذشت، شروع کردم به &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;PhD&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; خوندن و به ظور کلی اندازه 5 سال زندگی کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان که دارم مرورش می کنم خودم باورم نمی شه که این همه اتفاق تو این مدت کوتاه افتاده باشه. خیلی چیزها برام عوض شدن و خیلی بیشتر از همیشه احساس می کنم که به سرعت دارم پیر می شم و هنوز 10% از کارهایی که می خواستم بکنم رو هم انجام ندادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرفی هم خیلی راضیم، برای اولین بار در زندگیم کاملا رو پای خودم وایستادم و دارم کلی چیزها رو تجربه می کنم. برای خودم یه تلویزیون گنده خریدم و یه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Playstation 3&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;. تجربه جالبیه. این که وقتی می خوای یه پولی خرج کنی می تونی توجیح کنی که خودت زحمتشو کشیدی خودتم می خوای آتیشش بزنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد گذشته ها یه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Clip&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; هم می ذارم که تازگی دیدم و خیلی خوشم اومده. هم خوش ساخته، هم ملودی خوبی داره. &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;Lyric&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; معقولی روشه که به هارمونیش میاد و کلا خیلی سر تر از کارهای &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;underground&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt; معموله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاوه یغمایی - اولین حرف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-88015980eb42dac2" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqgAAADbdx0ctBZ6r0jjgHMEoxab9MaV1fRE0lO0PHiS0a062UjQNUn7X5wxMnUzCrXfQXNwq-xXE4XXdiV1F4jMpqYvUuNW4pGCyvmCP6K4r1ucLj9Ja92OIs2H5J9XrLyuL2_8L1iTtgqbU_jM7RpwJWh_iBbsYRGmxICSh9jMyex5DaG-396z_hkf2m2G3mitAYaF1X224GnLG149ggX6VnGrvirWBIFqKgkFx07EZwlN9%26sigh%3D8C3IsqM6Pj0urbOh5oyrx6jHg98%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D88015980eb42dac2%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DtGcDtrV73vaPcufCG-inQgPIIZE&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqgAAADbdx0ctBZ6r0jjgHMEoxab9MaV1fRE0lO0PHiS0a062UjQNUn7X5wxMnUzCrXfQXNwq-xXE4XXdiV1F4jMpqYvUuNW4pGCyvmCP6K4r1ucLj9Ja92OIs2H5J9XrLyuL2_8L1iTtgqbU_jM7RpwJWh_iBbsYRGmxICSh9jMyex5DaG-396z_hkf2m2G3mitAYaF1X224GnLG149ggX6VnGrvirWBIFqKgkFx07EZwlN9%26sigh%3D8C3IsqM6Pj0urbOh5oyrx6jHg98%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D88015980eb42dac2%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DtGcDtrV73vaPcufCG-inQgPIIZE&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cheers&lt;/span&gt;</description><enclosure type='video/mp4' url='http://www.blogger.com/video-play.mp4?contentId=88015980eb42dac2&amp;type=video%2Fmp4' length='0'/><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post_2217.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-1386529010329503541.post-8862881193848637029</guid><pubDate>Mon, 01 Oct 2007 14:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-01T16:49:47.986+01:00</atom:updated><title>پیدایش</title><description>خب، بالاخره بعد از یک سال و اندی بلاگ من دوباره متولد شد. خیلی طول کشید که وقتشو پیدا کنم و دو زبانه بودنش رو راه بندازم اما دیگه تموم شد.الان سر کارم و هر لحظه ممکنه مچم رو بگیرن. عصر که رفتم خونه یه پست درست و حسابی می ذارم و اساسی افتتاح می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cheers</description><link>http://www.hellawaits.co.uk/pblog/2007/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hellawaits)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item></channel></rss>