نوروز آمده است
نوروز و سال نو همتون مبارک باشه. سال جديدی شروع شده.
اين چند سالی که اينجا بودم به جای شادی شب عيد بيشتر افسرده می شم. ايران هميشه موقع عيد می رفتيم شمال خونه مامان بزرگم، همه فاميل دور هم جمع می شديم و به مدت دو روز حدود ۳۰ نفر دور هم بوديم و خيلی خوش می گذشت. همه فاميل شاد و خوشحال تو بهترين لباس رسمی شون منتظر تحويل سال بودن. تو چنين جوی آدم واقعا حس نوروز بهش دست می داد. شلوغی فاميل و اين که همه دارن با هم حرف می زنن و ۵-۶ تا مکالمه داره روی هم ادامه پيدا می کنه و همه دارن بلند تر و بلند تر حرف می زنن که صداشون به هم برسه. تو همچين موقعی حس شادی و نويی همه جا رو می گرفت و به مدت ۲-۳ روز همه چيز غير از نوروز فراموش می شد.
اما اينجا تو اين ۳ سال اصلا همچين حالی رو نداشتم. سال اول که کاملا تنها بودم و لحظه تحويل سال تو اتاق استادم داشتم باهاش چونه می زدم. از پيش استادم که آزاد شدم به چندتا از بچه ها زنگ ردم اما همه سرشون شلوغ بود يا پيش خانوادشون بودن، تو اين وضع بهترين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که برم يه بطری شراب بخرم و بشينم بخورم. وقتی رسيدم اتاقم همخونه ای يونانيم و همکلاسی يونانيم منتظرم بودن، چون می دونستن سال نو ماست اومده بودن که من تنها نباشم. خلاصه نشستيم با هم تا صبح خورديم و چرت و پرت گفتيم. نمی خوام بگم خوش نگذشت اما حس نوروز نداشت.
دو سال بعد هم همينطور بود من و مريم با يه بطری شراب بوديم اما خوب اصلا حس نوروز نداشت. مهمترين چيز تو نوروز به نظر من شلوغی دور و بر آدم است. چيزی که برای من عجيبه بی اهميتيه نوروز بين ايرانی هاست. هيچ کس به تحويل سال خيلی اهميت نمی ده و اون عظمت نوروز رو هيچ کدوم به ياد نميارن. برای اکثريتشون نوروز يعنی يه سری مهمونی ايرانی. چطور می شه يه ايرانی عظمت و قدرت نوروز رو قراموش کنه؟ چطوری سر کريسمس خوشحال تر از نوروز می شن؟ نمی خوام بگم جشن گرفتن کريسمس و سال نو ميلادی بده، به عنوان قشر مهاجر بايد تو جشن های کشور ميزبان شرکت کنيم و با فرهنگشون آشنا بشيم اما هيچکدوم اين ها دليل نمی شه که جشن های خودمون رو فراموش کنيم و فرهنگ خودمون رو کنار بذاريم.
Ultravox - Vienna
Cheers
