Sunday، March 23، 2008

نوروز آمده است

نوروز و سال نو همتون مبارک باشه. سال جديدی شروع شده.

اين چند سالی که اينجا بودم به جای شادی شب عيد بيشتر افسرده می شم. ايران هميشه موقع عيد می رفتيم شمال خونه مامان بزرگم، همه فاميل دور هم جمع می شديم و به مدت دو روز حدود ۳۰ نفر دور هم بوديم و خيلی خوش می گذشت. همه فاميل شاد و خوشحال تو بهترين لباس رسمی شون منتظر تحويل سال بودن. تو چنين جوی آدم واقعا حس نوروز بهش دست می داد. شلوغی فاميل و اين که همه دارن با هم حرف می زنن و ۵-۶ تا مکالمه داره روی هم ادامه پيدا می کنه و همه دارن بلند تر و بلند تر حرف می زنن که صداشون به هم برسه. تو همچين موقعی حس شادی و نويی همه جا رو می گرفت و به مدت ۲-۳ روز همه چيز غير از نوروز فراموش می شد.

اما اينجا تو اين ۳ سال اصلا همچين حالی رو نداشتم. سال اول که کاملا تنها بودم و لحظه تحويل سال تو اتاق استادم داشتم باهاش چونه می زدم. از پيش استادم که آزاد شدم به چندتا از بچه ها زنگ ردم اما همه سرشون شلوغ بود يا پيش خانوادشون بودن، تو اين وضع بهترين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که برم يه بطری شراب بخرم و بشينم بخورم. وقتی رسيدم اتاقم همخونه ای يونانيم و همکلاسی يونانيم منتظرم بودن، چون می دونستن سال نو ماست اومده بودن که من تنها نباشم. خلاصه نشستيم با هم تا صبح خورديم و چرت و پرت گفتيم. نمی خوام بگم خوش نگذشت اما حس نوروز نداشت.

دو سال بعد هم همينطور بود من و مريم با يه بطری شراب بوديم اما خوب اصلا حس نوروز نداشت. مهمترين چيز تو نوروز به نظر من شلوغی دور و بر آدم است. چيزی که برای من عجيبه بی اهميتيه نوروز بين ايرانی هاست. هيچ کس به تحويل سال خيلی اهميت نمی ده و اون عظمت نوروز رو هيچ کدوم به ياد نميارن. برای اکثريتشون نوروز يعنی يه سری مهمونی ايرانی. چطور می شه يه ايرانی عظمت و قدرت نوروز رو قراموش کنه؟ چطوری سر کريسمس خوشحال تر از نوروز می شن؟ نمی خوام بگم جشن گرفتن کريسمس و سال نو ميلادی بده، به عنوان قشر مهاجر بايد تو جشن های کشور ميزبان شرکت کنيم و با فرهنگشون آشنا بشيم اما هيچکدوم اين ها دليل نمی شه که جشن های خودمون رو فراموش کنيم و فرهنگ خودمون رو کنار بذاريم.

Ultravox - Vienna

Cheers

Tuesday، March 11، 2008

آدمکش ها را دوست داشته باشيم

از صبح دارم همينطور اين ور اون ور می دوم دنبال کارای جشن نوروزمون. بليط ها رو چاپ کردم، بعد بردم بريدمشون، دنبال وسايل نوازنده ها بودم خلاصه جونم در اومده. الان يه ساعته نشستم سر ميزم اما ديگه جون کار کردن ندارم. بيرون هم يک بادی مياد که ماشين آدم رو هم بلند می کنه، ۳۶ کيلومتر بر ساعت. انصاف هم خوب چيزيه آخه. تو اين باد که آدم نمی تونه از جاش تکون بخوره. دروغ نمی گم من ۹۰ کيلويی نمی تونستم صاف راه برم و باد مسيرم رو کج می کرد.

برای کارم بايد ۵۰ نفر رو مجبور کنم که بشينن و يه سری کارهايی رو بکنن و من بر اساس يافته هام يه سيستم جديد بسازم. آقا اين کار انجام بشو نيست که نيست. هيچ وقت فکر نمی کردم مردم اين قدر بی مرام باشن.

به عنوان يه آدمی که کارش IT و معمولا همه به عنوان Geek باهاش بر خورد می کنن احساس می کنم وظيفه دارم اين شخصيتم رو تو نوشته هام نشون بدم. چند هفته پيش تلويزيون داشت The Chronicles of Riddick رو نشون می داد و من خيلی ازش خوشم مياد به نظرم يکی از بهترين Sci-Fi Epic های چند سال اخير است و مردم خيلی بهش بی لطفی کردن. داستان خيلی خوبی داره، صحنه های Action خوبی داره و جلوه های ويژه اش (۵ دقیقه است دارم فکر می کنم تا فارسیش یادم اومد، کلمه مضحکیه) هم کاملا قابل باور کردنی و تر و تميزه. کسی که فيلم Dune رو پسنديده باشه حتما اين رو هم می پسنده. يکی از بهترين چيزهای فيلم اينه که بر عکس داستان های معمول اين روزها که شخصيت ها ناگهان يه قدرت پنهاني رو درون شون کشف می کنن و قهرمان می شن تو اين فيلم همه همون کاری رو می کنن که ازشون انتظار داری. هيچ کس متحول نمی شه و شخصيت ها دقيقا همونی هستند که از اول بوده اند و با پايبندی به اصل خودشون داستان رو جلو می برن و دقيقا اين تغيير نکردنشون باعث می شه که به قهرمان تبديل بشن.

قهرمان داستان يک قاتل فراريه، کسی که بجز خودش و يه دختر بچه به هيچ کس ديگر اهميت نمی ده و اين امر تغيير نمی کنه. با اينکه می دونيم آدم خوبی نيست اما دوستش داريم چون اونه که می تونه دنيا رو از يه بدی و سياهی خطرناک تر نجات بده. Riddick قبول داره که يه قاتله و به اين افتخار می کنه، به هيچ وجه سعی نمی کنه که آدم بهتری بشه يا به نجات دنيا کمک کنه، فقط سعی داره زنده بمونه و دختری رو که به روش خودش مثل دخترش دوست داره نجات بده. درسته که تو اين راه دنيا رو از دست يه نيروی پليد نجات مي ده اما اصلا چنين قصدی نداشته و جمله پايانی فيلم هم نشون می ده که حتی بعد از اين هم تغيير نمی کنه و همچنان دشمن جامعه می مونه. اين نمونه قهرمان پروری در نوع خودش مثال زدنيه. آدمی که در طول داستان خيلی ها رو به کشتن می ده و از کنار مرگ خيلی ها به راحتی می گذره، اگر به کسی کمک می کنه برای اينه که در اون لحظه بهش احتياج داشته و به محض اينکه افراد نقششون رو بازی کردن ديگه براش بی اهميت می شن، معمولا قهرمان خوبی نيست اما اينجا بهترين گزينه ماست پس دوستش داريم و می خواييم که پيروز شه.

سياهی تو اين فيلم موج می زنه، صحنه پردازی ها همه اون حس رو به آدم می دن که در انتظار يه پايان زيبا نباشيم، قرار نيست همه پليدی ها پاک شن فقط قراره نور ضعيف شمعی به محيط اضافه شه. اگر ديدينش و خوشتون نيومده حتما يه بار ديگه امتحان کنين و اگر نديدينش و فانتزی دوست دارين حتما ببينينش.

Toploader - Achilles Heel

Cheers
پ.ن. از ديروز تا حالا دارم زور می زنم اينو پست کنم، FTP قاطی کرده بود اشکم در اومد تا پست کردمش.