Wednesday، February 13، 2008

با کتاب هايمان بازی کنيم

خب بعد از گذشت مدت ها امروز وقت کردم يه سری به اينجا بزنم و چيزی بنويسم. از اينجا به يه بازی دعوت شدم که نميشه اين دعوت رو زمين انداخت.

کتابی که نخوندم:

يکی از کتاب هايی که نصفه خوندم و خيلی هم ناراحتم و چون داغش تازه است اول می گم اين کتابه:

The Diamond Age

يه کتاب تخيلی از يکی از نويسنده های مجبوبم به اسم
Neil Stephenson. داستان کتاب تا حدی در ادامه کتاب ديگری به اسم Snow Crash است البته اين ادامه بودن در اين حد است که بعضی شخصيت های کتاب اول توی اين کتاب هم هستن اما حدود ۳۰-۴۰ سال بعد. اما کل داستانشون به هم هيچ ربطی نداره.

و اما چرا اين کتاب نصفه است؟ اولا که اين آقا کلا نويسنده ملاليست. معمولا ۱۵۰-۲۰۰ صفحه اول کتاب هيچ داستان مشخصی نداره و خط ماجرايی خاصی هم نداره بلکه ۶-۷ داستان مختلف و بی ربط به هم رو هم زمان جلو می بره تا اينکه در اواسط کتاب اين ماجراها کم کم به هم ملحق می شن و تازه داستان شکل می گيره. اگر تا اونجای کتاب رو تاب بياری ديگه نمی تونی زمين بذاريش اما خب به اونجا رسيدنش کمی سخته. خب من حدود صد صفحه از اين کتاب رو خوندم تا اينکه در گير کار شدم و وقت نمی کردم که کتاب بخونم بعد که بر گشتم سرش نه چيزی يادم ميومد نه اصلا می دونستم که تا کجاش رو خوندم اين شد که گفتم باشه سر فرصت برگردم از اول بخونم و همين شد که فعلا نيمه کاره مونده.

کتاب ديگه ای که هيچ وقت نتونستم بخونم" سيمای زنی در میان جمع" نوشته هاينريش بل بود. هميشه اينو شروع می کردم ولی يه خورده که جلو می رفتم اينقدر اسم و شخصيت توش بود که من همه رو با هم قاطی می کردم و بيخيال می شدم. واقعا بی انصافيه اين همه شخصيت رو تو ۳۰ صفحه معرفی کردن.

آخرين کتابی که هيچ وقت تمومش نکردم
A Change of Skin اثر Carlos Fuentes بود. اينو من يه شب شروع کردم و تا وسط کتب خوندم و ديدم اصلا يادم نمياد که چی خونده بودم. خواستم چند صقخه بر گردم عقب ديدم واقعا اين جاهاشو يادم نمياد، دوباره از اول شروع کردم اما اين دفعه کاملا گيج شدم که اصلا جريان چيه و به نظرم شخصيت ها در هم گم شدن. اين بود که بی خيالش شدم. بعد ها يکی ار دوستام خوندش و بهم گفت که بايد باهاش تا کنی تا تموم شه وگرنه وسط داستان کلا همينه و همه گيج می زنن اما خب از اون موقع هنوز نتونستم پيداش کنم که بخونمش.

Tom Petty - Learning to Fly

Cheers

1 نظر:

Anonymous پانته‌آ گفت...

چه عجب! خيلی ممنون که لطف کردی و دعوتم رو اجابت کردی و اصلاً بعد از نود و بوقی يه چيزی نوشتی.
کی گفت که به من خوش نگذشت؟ بابا من که اين همه از مهمون‌نوازی و لطف و صميميت شما تعريف کردم... يه کاری ميکنی که ديگه نيام پيشتون ها!

February 14, 2008 2:56 PM  

ارسال يک نظر

<< صفحه اصلی