Wednesday، October 31، 2007

(ريا بهتر است با دورويی؟ (چگونه روشنفکر باشیم

الان از ناهار برگشتم، رييس هامون امروز دودر مردن و نيومدن در نتيجه من تا حدی می تونم وقت تلف کنم. داشتم می گفتم رفتم تو کافه هميشگی ناهار بخورم همه ميزهای کوچيکش پر بود غير از يکی که بين يه خانم و آقای انگليسی و دو تا خانم خارجی پرس شده بود. رفتم به زور خودمو سر ميز جا دادم. داشتم با مريم تلفنی حرف می زدم و به گارسون مهربون کافه يه "مثل همیشه" (the usual) گفتم و برگشتم به صحبتم با مريم. تلفن که تموم شد ديدم از پشتم سرم هنوز يه مکالمه فارسی دارم می شنوم. اون دو تا دختر پشتش سرم ايرانی بودن و داشتن قرار مدار يه مراسمی برای ايرانی ها رو می ذاشتن.

صحبتشون در مورد اين بود که چه مشروبی سرو کنن و چه غذايی باهاش بدن. اين قسمت جريانشون که اصلا بی سليقگی بيداد می کرد. تا اونجا که من فهميدم مراسم بیشتر مال خانواده های ايرانی هايی بود که اين اطراف زندگی می کردن و تو همچين مراسمی که بچه ها هم دعوتن به نظر من ويسکی سرو کردن هم نادرسته هم کمال بی سليقگی. معمولا همچين موقعيتی شراب يا شامپاين بايد بهتر باشه. حالا اينش بماند، تصميم گرفتن با ويسکی آش رشته بدن. به نظر من اين يه ترکيب عالی برای شکوفا کردن مردم!!!!! شايد هم من
وارد نيستم.

بعدش يه خورده در اين مورد بحث کردن که ايرانی ها خيلی خجالتی و کم رو اند و به اين نتيجه رسيدن که اين ها همش از رژيم آخونديه و مردم رو بايد آگاه کرد تا از اين خرافه هاي اسلام دست بردارن. کم کم شروع کردن به اين که بعله مشکل کشور اصلا همين عامی بودن مردمه و بايد مردم رو تعليم داد و اينها و اگر مردم اهل مطالعه بودن وضع بهتر بود. خب تا اينجا قبول. بعد شروع کردن در مورد کتابهایی که خوندن حرف زدن همش تو مایه های دانیل استیل و امروز عاشقی می میرد و اینها بود و می گفتن که یکی از این کتاب های چرت رو ۷ بار خونده بودن. آخه این کتاب ها که فرهنگ رو بهتر که نمی کنه بدتر نابود می کنه.

من يه خرده حواسم به غذام بود که شنيدم دارن در مورد اين که دفعه آخری که رفته بودن مسجد و اين که فلان چادرشونو پوشيده بودن و حاجی فلان چيز و بهشون گفته بوده و گله می کرده که چرا کم پيدايين و بعد هم رفتن تو ابن مايه ها که آره اين پيش نماز جديد اصلا خوب نيست و حرفاش به خوبی آخوند قبلی نيست و آخوند قبلی خيلی حرفای با معنی می زد و تو زندان قرآن درمانی می کرده!!!!!!!!

من شايد خودم خيلی بی عقيده باشم اما بعضی ها خب اعتقاداتی دارن و تا وقتی نخوان عقايدشون رو به من تحميل کنن همه اعتقاداتشون محترمه اما اين جور دورويی و کم فرهنگی خيلی حرص منو در مياره. آخه قرآن درمانی؟؟؟ آدم اين همه راه بياد اينجا لندن بعد بره مسجد ايرانی؟ من اصلا فکر نمی کردم غير از سفارت جای ديگه مسجد ايرانی باشه ولی مثل اينکه هست يا من اشتباه فهميدم.به هر حال اين کند ذهنی و عقب موندگی و تحجر در حین روشنفکر نمایی و اظهار نظرهای آنچنانی حرص منو در مياره.
Noir Desir - Le Vent Nous Portera

Cheers

Friday، October 26، 2007

چرا مردم ديوانه شده اند؟

داشتم تو کافه روبروی شرکت ناهار می خوردم، يه پسر ۴-۵ ساله با مامانش کنارمون بودن،
پسر از مامانش پرسيد: مامان فکر می کنی سوار بی سر
(Headless Horseman) کيه؟
مامان: نمی دونم ... به نظرتو کيه؟
پسر: من فکر می کنم که آدم بد داستان
(Villain) باشه.
----------------------------------------------------------------------------------------------
تو
XFM Radio يه مسابقه گذاشتن که به کسی که خوب تبليغ برنامه صبحشون رو بکنه و به برنده ۱۰،۰۰۰ پوند جايزه می دن. يه نفر ديروز زنگ زده بود و مدارکشو فرستاده بود که اسمشو عوض کرده گذاشته 104.9 XFM The Breakfast show with Alex Zane. يعنی الان اسم کوچيکش هست 104.9، اسم وسطش XFM The breakfast show و فاميليش with Alex Zane.
----------------------------------------------------------------------------------------------
اين هفته
Virgin Radio يه مسابقه داشت که حاضرين چی کار کنين که دو تا بليط Led Zeppelin و ديدن تمرينشونو ببرين. برنده مسابقه اومد تو استوديو و ۳۰ تا برچسب موم به سينه اش زد و همه رو تو ۱۵ ثانيه ازش کندن، صدای فريادش تا هوا می رفت. فرداش هم رفت روی سينه اش Led Zeppelin خالکوبی کرد و رو پشتش Virgin Radio breakfast show و رو دستش لوگوی Virign Radio.

Led Zeppelin - Immigrant Song

Cheers

Wednesday، October 24، 2007

آتش کبريت خاموش

تا حالا شده بخوايين يه نامه بفرستين و احساس کنين عجيب ترين کار دنيا رو دارين می کنين؟من امروز بايد يه چک پست می کردم و کلی هيجان زده بودم، مدتهاست که نامه ای پست نکردم واسه همين يه خورده هيجان زده شده بودم. يه لحظه يادم رفته بود که تمبر رو بايد کجا بزنم. دارم فکر می کنم و می بينم که مدتهاست که نامه نفرستادم و هميشه email زدم. ديگه پول آب و برق و اينترنت رو هم يا پشت تلفن می دم يا online. واقعا زندگی رو راحت می کنه. البته خوب هر بار ديگه ای که می خواستم چيزی بفرستم می رفتم تو باجه و خود مسوول باجه همه کار رو می کرد، به جرات می تونم بگم ۱۰ سالی بود که پاکت رو با دست خودم تو صندوق پست ننداخته بودم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
هوا هم که داره حسابی سرد می شه و قراره يه جبهه هوای سرد از سييبری بياد و تمام بريتانيا رو به مدت يکی دو هفته بگيره. می ترسم که خيلی خيلی سرد بشه و منم که به گوز بندم دوباره پس بيفتم. بدترين بخش سرما خوردن اينه که آدم يا بايد قيد سيگار کشيدن رو بزنه يا اگه مثل من نمی تونه و بايد بکشه هر سيگارش کوفتش بشه و زجر بکشه. من معمولا روند بهبودی سرما خوردگی مو از رو زجر سيگار کشيدن می سنجم، هر چی کمتر زجر بکشم يعنی دارم بهتر می شم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
چند روزه که دارم به اين فکر می کنم که با اين ممنوع شدن سيگار تو انگليس ديگه وقتی می رم يه رستورانی و ازش خوشم مياد نمی تونم ازش کبريتشونو بگيرم و يادش باشم چون ديگه لزومی نداره که کبريت داشته باشن. اين فکر الان چند روزيه اذيتم می کنه. يکی از چيزهايی که تو رتبه دادن من به يه رستوران يا هتل يا ... خيلی تاثير می ذاشت طراحی کبريتشون بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------
اگه برين اينجا می تونين به خودتون يه email بزنين که ۱-۱۰ سال ديگه براتون فرستاده بشه. واقعا چيز جالبيه، به خودتون چی می گين؟ چه تصوری از خودتون دارين بعد از مثلا ۶ سال؟ فکر می کنين کجا باشين؟ اصلا يادتون مياد که همچين چيزی برای خودتون فرستاده بودين؟ اصلا اونجا رو ديگه چک کی کنين؟

Bob Seger - Turn the Page

Cheers

Monday، October 22، 2007

*چگونه زير ميز گوشت شکار کنيم

يه اتفاق جالبی افتاد شنبه. عصری داشتم کانال عوض می کردم ديدم فينال راگبی داره شروع می شه. مريم پای تلفن بود و داشت با برادرش حرف می زد و منم هر چی گشتم چيزی پيدا نکردم ببينم گفتم يه ذره راگبی ببينم. همين شد که نشستم همشو ديدم و کلی حرص خوردم. بد فرم طرفدار انگليس شده بودم و داد و بيداد راه می انداختم. (توجه کنید که اولین بارمه دارم راگبی می بینم و ۳۵ دقیقه گذشت تا احساس کردم حدودا قوانینش دستگیرم شده ) مریم هم کف کرده بود که من واقعا دارم راگبی می بینم. به هر حال انگلیس باخت و آفریقای جنوبی برنده شد و من نشسته بودم فکر می کردم که این شانس منه که هر تیم سفیدپوشی که من طرفدارش بشم باید ببازه آخه؟ (فوتبال خودمون، اینم راگبی انگلیس)

اما باید اینو بگم که پسندیدمش. ورزشیه که تماشاش خیلی هیجان انگیزه و سرگرم کننده اس اما خب همه زخم و زیلین آخر بازی نصف بازیکنا باند پیچی شده بودن و بقیه هم خونی بودن اما نه خیلی جدی.

----------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه شام با مریم و supervisor-هام شام رفته بودیم یه رستوران قبرسی تو شمال لندن. خیلی خوش گذشت و غذا خیلی خوب بود. کلی ماجراهایی تعریف کردن که از خنده آخرش دل درد گرفته بودم و نمی تونستم سر پا وایسم. بعد از غذا قهوه یونانی (قهوه ترک) خوردیم و من طبق عادت بعد از خوردن فنجونم رو بر گردوندم و یهو همه هیجان زده شدن که ااااا بلدیو اینا. حتی گارسون ها هم سریع میومدن که آهای بلدی؟ باید این عادت رو از سرم بندازم زیادی جلب توجه می کنه و هیچ فایده ای هم نداره چون هیشکی بلد نیست فال بگیره.

----------------------------------------------------------------------------------------------
من تو ماشینم Digital Radio می خوام. یه ایستگاه رادیوی هست به اسم Kerrang که من عاشقش شدم و خیلی خوبه اما مشکلش اینه که روی رادیوی معمولی فقط تو West Midlands پخش می شه و تو لندن نمی شه گوش کرد اما اگر Digital Radio داشته باشی تو لندن هم می شه گوش کرد و خیلی خوب می شه.

----------------------------------------------------------------------------------------------
آقا ملت همه سیاسی شدن. امروز دیدم یه آدم هایی تعطیلی که نگو و نپرس وبلاگ های سیاسی دارن. ای بابا این آخه چه وضعیه هر کی از ننش قهر می کنه سیاسی می شه.

----------------------------------------------------------------------------------------------
* عنوان مطلب اشاره داره به ماجرايی که سر شام پنجشنبه برام تعريف کردن.
در راستای علاقه بسیار به حضرت Nick Cave
Nick Cave and The Bad Seeds - The Weeping Song

Cheers

Monday، October 15، 2007

....... ماشين مشتی ممدلی

راستش من اين laptop-ام کند شده و بايد windows-اش رو دوباره بريزم اما حالشو ندارم اين که وقتی خونه ام حال ندارم چيزی بنويسم و نتيجه اش اين می شه که تو weekend هيچی نمی نويسم.
توی اين هفته کلی سرم شلوغ بود کارای شرکت که پدرمو در آورده بود و حسابی سرم و شلوغ کرده بود در کنارشم می خواستم ماشينمو عوض کنم و از اونجايی که تنبلی و تکنولوژی تو خونه ما حرف اول رو می زنه فقط online می گشتم. بالاخره ديروز يه ماشين پيدا کرديم که سالم و سرحال بود و خيلی هم خوشگل بود. حالا يه deposit دادم براش تا فردا برم همه پولش رو بدم و تحويلش بگيرم. کلی بابت اين خوشحالم. بالاخره از دست اين قراضه ای که الان سوارم راحت می شم. واقعا هر روز که با اين ماشينم ميام سر کارم نگرانم که نکنه آخرين روزم باشه.
چون در مورد ماشين و اينا حرف زدم امروز آهنگی رو می ذارم که وقتی می شنومش تو ماشين تخته گاز می رم و همه چی يادم می ره.


Muse - Starlight

Cheers

Tuesday، October 9، 2007

چگونه هندونه بار بزنيم؟

آقا من هم جدا بساطی برای خودم درست کردم اساسی. کلی کار دارم و سر کار تقريبا اصلا وقت سر خاروندن ندارم و با وجود اين ها راه افتادم PhD بخونم و حالا مثل خر تو گل موندم و همش دارم دور خودم می چرخم.

امروز تو راه شرکت يه چيزی خيلی توجه ام رو جلب کرد اين بود که اينجا
Van يه ماشينيه که همه جا می بينی و خيابون ها رو پر کردن در حاليکه تو ايران خيلی کم ديده می شن. داشتم فکر می کردم که خب پس تو ايران تعمير کار ها و delivery ها چی سوار می شدن پس. يادم اومد که تو ايران خب ۹۰٪ تعمير کار ها و اين ها موتور سوار می شن و اگر مثلا خيلی جنس داشته باشن ديگه آخرش يا يه پيکان دارن يا وانت. هنوز تو ايران اين قضيه جا نيفتاده که خب آدم می تونه همه وسايل مورد نيازشو همراهش داشته باشه. چند دفعه پيش اومده که يکی مياد يه چيزی رو تعمير کنه و می گه من اون آچار فلانم همراهم نيست قردا ميام يا که ميگه خب شما برو فلان قطعه رو بگير از فلان جا، گرفتيش خبر بده بيام وصل کنم. در حاليکه اينجا خب طرف تقريبا همه چي پشت van-اش داره و ديگه علافت نمی کنه. اگر هم يه چيز عجيبی بخوای که همراهش نباشه می ره می خره مياره خودش وصل می کنه. در مجموع احساس می کنی وقتت ارزش داره. از طرفی تا حالا شده يه چيزی (بسته ای، قطعه ای) برات پشت وانت بيارن و يا بارون خورده يا خاک کثيف هوا نشسته روش و کثافت شده و يا اينکه اينقدر آفتاب خورده که تغيير شکل داده؟ بله خب اگه van داشتن اينجوری نمی شد. البته خب در مضراتش می شه گفت که مثلا نمی شه پشت van هندونه بار زد و سر کوچه فروخت. نمی شه گوسفند پشتش سوار کرد. اگه خونواده رو بريزی پشتش و بری سفر نمی تونن بيرون رو ببينن و رو ماشين پشتيشون آشغال بريزن.
اين آهنگه رو اينقدر اين يه ساله تو راديو شنيدم ديگه واقعا خوشم اومده و معتادش شدم بد.

Snow Patrol - Run


Cheers

Friday، October 5، 2007

روزی که پارسيان می آيند

ديروز تو دانشگاه ما اولين Event ما با Persian Society برگزار شد. نمی خوام به هيچ وجه تلاشهای commity سالهای قبل رو زير سوال ببرم اما واقعا يه چيز ديگه بود. اولا که پذيرايی خيلی خوبی داشتيم و همه چيز از حمس گرفته تا کالباس و دلمه و ماست و خيار داشتيم نوشيدنی هم حسابی بودش همه شرابها تا ته نوشيده شد. ما هم سعی کرديم با همه کسايی که اومده بودن چند دقيقه حرف بزنيم و کسی تنها نمونه و فکر نکنه که Society مال کس ديگه ايه و قديمی ها ارجحتی دارن به جديدا. نقشه مون گرفت و تقريبا همه با هم آشنا شدن و کسی احساس غريبی نکرد. وقتی اشکان کارشو شروع کرد و رقص و اينا شروع شد تقريبا همه خودمونی شده بودن و رقصيدن و آخر شب هم همه با قيافه های راضی و خوشحال رفتن خونه شون.
به نظر من خيلی خوب بود چون اولين
Event-ای که خودم رقته بودم رو يادم مياد. تازه ۲ هفته بود که اومده بودم اين دانشگاه و هيچکس رو نمی شناختم. اون روز زياد جالب نبود، اصلا احساس نکردم که society خودمونه مثل اين بود که رفتم يه مهمونی تولدی و هيچکس نمی شناسم و دليل دعوت شدنم هم اين بوده که مثلا همسايه بالايی بودم و دعوتم کردن که از صدای آهنگشون شکايت نکنم. اما امسال اصلا اينطوری نبود. سعی کرديم که اين احساس رو به بچه ها بديم که اينجا خونه خودشونه و همه دعوت بودن و آدم مهمی هستند و فکر کنم که موفق هم بوديم.

Lou Reed - A Walk On The Wild Side


Cheers

Wednesday، October 3، 2007

مرکز موسیقی بتهوون

بعد از 54 سال فروشگاه بتهوون تعطیل شد
این اولین چیزی بود که امروز توی
BBC به چشمم خورد. واقعا می شه تهران رو بدون بتهوون تصور کرد؟
یادم میاد اولین باری که رفتم توش حدودا 7-8 سالم بود و کاملا خشکم زده بود تو کشوری که موسیقی در نسل من تا اون روز حرام بود دیدن اون همه نت موسیقی، نوار کاست، کتابهای نیمه خاک خورده در مورد موسیقی و نوازنده ها و آهنگ سازها و بالاخره مجسمه های نیم پیکرشون مثل یه معجزه بود. همون جا این قدر این ور و اون ور زدم تا مامانم یه نیم پیکر
Mozart برام خرید. سفید سفید. توی سالها ابن مجسمه از روی پیانوم به توی اتاقم و بالعکس در حال حرکت بوده و هنوز بعد از 18-19 سال اون مجسمه تو ایران تو اتاقمه. الان که داشتم این مقاله می خوندم فقط همون مجسمه تو ذهنمه. سالها بلیط تک و توک کنسرت های قابل تحمل رو از بتهوون می خریدم. بلیط اولین و آخرین کنسرت UMC رو با دوستم بابک رفتیم از اونجا خریدیم، 27 تا بلیط. وقتی که کل کنسرت لغو شد هم رفتیم پسشون دادیم.

نمی دونم، حتما خیلی های دیگه مثل من خاطره شون از موسیقی قابل تحمل و گاه قابل تحسین در ایران یه جورایی به بتهوون ختم می شه. این جماعت بلاد کقر اما آیا هرگز می فهمن من الان چه حسی دارم؟؟؟

بتهوون هم رفت تا بعدی چی باشه.


Paul Simon and Art Garfunkel - The Sounds of Silence




Cheers

Tuesday، October 2، 2007

به کدامین سو چنین شتابان

هم.....

حدودا طرفهای
March 2006 بود که من و Mariolatrous شروع کردیم تو بلاگفا چرت و پرت تحویل مردم دادن. مدتی گذشت و همه چیز خوب بود اما وقتی Masters من تموم شد و یه مدت آواره این در و اون در شدم کم کم نوشتن از سرم افتاد. بعدش هم که افتادم دنبال کار پیدا کردن و هر چی کار پیدا نکردم بیشتر بی اعصاب شدم و یه روزی هم اصلا رفتم و در اونجا رو تخته کردم.

حالا که نزدیک یک سال که سر کار می رم و مزه پول حسابی زیر دندونم نشسته گفتم بد نیست برگردم زر بزنم

تو این مدت کلی اتفاق افتاد، کلی فیلم دیدم، کلی کتاب خوندم، کلی آهنگ گوش کردم. از کلی آدم ها که قبلا خوشم میومد متنفر شدم. از کلی
-bandهایی که دوستشون نداشتم خوشم اومد. با کلی آدم جدید آشنا شدم و ازشون خیلی چیزهای جالب یاد گرفتم. کلی پول در آوردم، دو بار ماشین خریدم، یه بار پلیس دستگیرم کرد، بعد از دو سال رفتم ایران و خیلی خوش گذشت، شروع کردم به PhD خوندن و به ظور کلی اندازه 5 سال زندگی کردم

الان که دارم مرورش می کنم خودم باورم نمی شه که این همه اتفاق تو این مدت کوتاه افتاده باشه. خیلی چیزها برام عوض شدن و خیلی بیشتر از همیشه احساس می کنم که به سرعت دارم پیر می شم و هنوز 10% از کارهایی که می خواستم بکنم رو هم انجام ندادم

از طرفی هم خیلی راضیم، برای اولین بار در زندگیم کاملا رو پای خودم وایستادم و دارم کلی چیزها رو تجربه می کنم. برای خودم یه تلویزیون گنده خریدم و یه
Playstation 3. تجربه جالبیه. این که وقتی می خوای یه پولی خرج کنی می تونی توجیح کنی که خودت زحمتشو کشیدی خودتم می خوای آتیشش بزنی

به یاد گذشته ها یه
Clip هم می ذارم که تازگی دیدم و خیلی خوشم اومده. هم خوش ساخته، هم ملودی خوبی داره. Lyric معقولی روشه که به هارمونیش میاد و کلا خیلی سر تر از کارهای underground معموله

کاوه یغمایی - اولین حرف



video



Cheers

Monday، October 1، 2007

پیدایش

خب، بالاخره بعد از یک سال و اندی بلاگ من دوباره متولد شد. خیلی طول کشید که وقتشو پیدا کنم و دو زبانه بودنش رو راه بندازم اما دیگه تموم شد.الان سر کارم و هر لحظه ممکنه مچم رو بگیرن. عصر که رفتم خونه یه پست درست و حسابی می ذارم و اساسی افتتاح می کنم

Cheers