Sunday، March 23، 2008

نوروز آمده است

نوروز و سال نو همتون مبارک باشه. سال جديدی شروع شده.

اين چند سالی که اينجا بودم به جای شادی شب عيد بيشتر افسرده می شم. ايران هميشه موقع عيد می رفتيم شمال خونه مامان بزرگم، همه فاميل دور هم جمع می شديم و به مدت دو روز حدود ۳۰ نفر دور هم بوديم و خيلی خوش می گذشت. همه فاميل شاد و خوشحال تو بهترين لباس رسمی شون منتظر تحويل سال بودن. تو چنين جوی آدم واقعا حس نوروز بهش دست می داد. شلوغی فاميل و اين که همه دارن با هم حرف می زنن و ۵-۶ تا مکالمه داره روی هم ادامه پيدا می کنه و همه دارن بلند تر و بلند تر حرف می زنن که صداشون به هم برسه. تو همچين موقعی حس شادی و نويی همه جا رو می گرفت و به مدت ۲-۳ روز همه چيز غير از نوروز فراموش می شد.

اما اينجا تو اين ۳ سال اصلا همچين حالی رو نداشتم. سال اول که کاملا تنها بودم و لحظه تحويل سال تو اتاق استادم داشتم باهاش چونه می زدم. از پيش استادم که آزاد شدم به چندتا از بچه ها زنگ ردم اما همه سرشون شلوغ بود يا پيش خانوادشون بودن، تو اين وضع بهترين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود که برم يه بطری شراب بخرم و بشينم بخورم. وقتی رسيدم اتاقم همخونه ای يونانيم و همکلاسی يونانيم منتظرم بودن، چون می دونستن سال نو ماست اومده بودن که من تنها نباشم. خلاصه نشستيم با هم تا صبح خورديم و چرت و پرت گفتيم. نمی خوام بگم خوش نگذشت اما حس نوروز نداشت.

دو سال بعد هم همينطور بود من و مريم با يه بطری شراب بوديم اما خوب اصلا حس نوروز نداشت. مهمترين چيز تو نوروز به نظر من شلوغی دور و بر آدم است. چيزی که برای من عجيبه بی اهميتيه نوروز بين ايرانی هاست. هيچ کس به تحويل سال خيلی اهميت نمی ده و اون عظمت نوروز رو هيچ کدوم به ياد نميارن. برای اکثريتشون نوروز يعنی يه سری مهمونی ايرانی. چطور می شه يه ايرانی عظمت و قدرت نوروز رو قراموش کنه؟ چطوری سر کريسمس خوشحال تر از نوروز می شن؟ نمی خوام بگم جشن گرفتن کريسمس و سال نو ميلادی بده، به عنوان قشر مهاجر بايد تو جشن های کشور ميزبان شرکت کنيم و با فرهنگشون آشنا بشيم اما هيچکدوم اين ها دليل نمی شه که جشن های خودمون رو فراموش کنيم و فرهنگ خودمون رو کنار بذاريم.

Ultravox - Vienna

Cheers

Tuesday، March 11، 2008

آدمکش ها را دوست داشته باشيم

از صبح دارم همينطور اين ور اون ور می دوم دنبال کارای جشن نوروزمون. بليط ها رو چاپ کردم، بعد بردم بريدمشون، دنبال وسايل نوازنده ها بودم خلاصه جونم در اومده. الان يه ساعته نشستم سر ميزم اما ديگه جون کار کردن ندارم. بيرون هم يک بادی مياد که ماشين آدم رو هم بلند می کنه، ۳۶ کيلومتر بر ساعت. انصاف هم خوب چيزيه آخه. تو اين باد که آدم نمی تونه از جاش تکون بخوره. دروغ نمی گم من ۹۰ کيلويی نمی تونستم صاف راه برم و باد مسيرم رو کج می کرد.

برای کارم بايد ۵۰ نفر رو مجبور کنم که بشينن و يه سری کارهايی رو بکنن و من بر اساس يافته هام يه سيستم جديد بسازم. آقا اين کار انجام بشو نيست که نيست. هيچ وقت فکر نمی کردم مردم اين قدر بی مرام باشن.

به عنوان يه آدمی که کارش IT و معمولا همه به عنوان Geek باهاش بر خورد می کنن احساس می کنم وظيفه دارم اين شخصيتم رو تو نوشته هام نشون بدم. چند هفته پيش تلويزيون داشت The Chronicles of Riddick رو نشون می داد و من خيلی ازش خوشم مياد به نظرم يکی از بهترين Sci-Fi Epic های چند سال اخير است و مردم خيلی بهش بی لطفی کردن. داستان خيلی خوبی داره، صحنه های Action خوبی داره و جلوه های ويژه اش (۵ دقیقه است دارم فکر می کنم تا فارسیش یادم اومد، کلمه مضحکیه) هم کاملا قابل باور کردنی و تر و تميزه. کسی که فيلم Dune رو پسنديده باشه حتما اين رو هم می پسنده. يکی از بهترين چيزهای فيلم اينه که بر عکس داستان های معمول اين روزها که شخصيت ها ناگهان يه قدرت پنهاني رو درون شون کشف می کنن و قهرمان می شن تو اين فيلم همه همون کاری رو می کنن که ازشون انتظار داری. هيچ کس متحول نمی شه و شخصيت ها دقيقا همونی هستند که از اول بوده اند و با پايبندی به اصل خودشون داستان رو جلو می برن و دقيقا اين تغيير نکردنشون باعث می شه که به قهرمان تبديل بشن.

قهرمان داستان يک قاتل فراريه، کسی که بجز خودش و يه دختر بچه به هيچ کس ديگر اهميت نمی ده و اين امر تغيير نمی کنه. با اينکه می دونيم آدم خوبی نيست اما دوستش داريم چون اونه که می تونه دنيا رو از يه بدی و سياهی خطرناک تر نجات بده. Riddick قبول داره که يه قاتله و به اين افتخار می کنه، به هيچ وجه سعی نمی کنه که آدم بهتری بشه يا به نجات دنيا کمک کنه، فقط سعی داره زنده بمونه و دختری رو که به روش خودش مثل دخترش دوست داره نجات بده. درسته که تو اين راه دنيا رو از دست يه نيروی پليد نجات مي ده اما اصلا چنين قصدی نداشته و جمله پايانی فيلم هم نشون می ده که حتی بعد از اين هم تغيير نمی کنه و همچنان دشمن جامعه می مونه. اين نمونه قهرمان پروری در نوع خودش مثال زدنيه. آدمی که در طول داستان خيلی ها رو به کشتن می ده و از کنار مرگ خيلی ها به راحتی می گذره، اگر به کسی کمک می کنه برای اينه که در اون لحظه بهش احتياج داشته و به محض اينکه افراد نقششون رو بازی کردن ديگه براش بی اهميت می شن، معمولا قهرمان خوبی نيست اما اينجا بهترين گزينه ماست پس دوستش داريم و می خواييم که پيروز شه.

سياهی تو اين فيلم موج می زنه، صحنه پردازی ها همه اون حس رو به آدم می دن که در انتظار يه پايان زيبا نباشيم، قرار نيست همه پليدی ها پاک شن فقط قراره نور ضعيف شمعی به محيط اضافه شه. اگر ديدينش و خوشتون نيومده حتما يه بار ديگه امتحان کنين و اگر نديدينش و فانتزی دوست دارين حتما ببينينش.

Toploader - Achilles Heel

Cheers
پ.ن. از ديروز تا حالا دارم زور می زنم اينو پست کنم، FTP قاطی کرده بود اشکم در اومد تا پست کردمش.

Wednesday، February 13، 2008

با کتاب هايمان بازی کنيم

خب بعد از گذشت مدت ها امروز وقت کردم يه سری به اينجا بزنم و چيزی بنويسم. از اينجا به يه بازی دعوت شدم که نميشه اين دعوت رو زمين انداخت.

کتابی که نخوندم:

يکی از کتاب هايی که نصفه خوندم و خيلی هم ناراحتم و چون داغش تازه است اول می گم اين کتابه:

The Diamond Age

يه کتاب تخيلی از يکی از نويسنده های مجبوبم به اسم
Neil Stephenson. داستان کتاب تا حدی در ادامه کتاب ديگری به اسم Snow Crash است البته اين ادامه بودن در اين حد است که بعضی شخصيت های کتاب اول توی اين کتاب هم هستن اما حدود ۳۰-۴۰ سال بعد. اما کل داستانشون به هم هيچ ربطی نداره.

و اما چرا اين کتاب نصفه است؟ اولا که اين آقا کلا نويسنده ملاليست. معمولا ۱۵۰-۲۰۰ صفحه اول کتاب هيچ داستان مشخصی نداره و خط ماجرايی خاصی هم نداره بلکه ۶-۷ داستان مختلف و بی ربط به هم رو هم زمان جلو می بره تا اينکه در اواسط کتاب اين ماجراها کم کم به هم ملحق می شن و تازه داستان شکل می گيره. اگر تا اونجای کتاب رو تاب بياری ديگه نمی تونی زمين بذاريش اما خب به اونجا رسيدنش کمی سخته. خب من حدود صد صفحه از اين کتاب رو خوندم تا اينکه در گير کار شدم و وقت نمی کردم که کتاب بخونم بعد که بر گشتم سرش نه چيزی يادم ميومد نه اصلا می دونستم که تا کجاش رو خوندم اين شد که گفتم باشه سر فرصت برگردم از اول بخونم و همين شد که فعلا نيمه کاره مونده.

کتاب ديگه ای که هيچ وقت نتونستم بخونم" سيمای زنی در میان جمع" نوشته هاينريش بل بود. هميشه اينو شروع می کردم ولی يه خورده که جلو می رفتم اينقدر اسم و شخصيت توش بود که من همه رو با هم قاطی می کردم و بيخيال می شدم. واقعا بی انصافيه اين همه شخصيت رو تو ۳۰ صفحه معرفی کردن.

آخرين کتابی که هيچ وقت تمومش نکردم
A Change of Skin اثر Carlos Fuentes بود. اينو من يه شب شروع کردم و تا وسط کتب خوندم و ديدم اصلا يادم نمياد که چی خونده بودم. خواستم چند صقخه بر گردم عقب ديدم واقعا اين جاهاشو يادم نمياد، دوباره از اول شروع کردم اما اين دفعه کاملا گيج شدم که اصلا جريان چيه و به نظرم شخصيت ها در هم گم شدن. اين بود که بی خيالش شدم. بعد ها يکی ار دوستام خوندش و بهم گفت که بايد باهاش تا کنی تا تموم شه وگرنه وسط داستان کلا همينه و همه گيج می زنن اما خب از اون موقع هنوز نتونستم پيداش کنم که بخونمش.

Tom Petty - Learning to Fly

Cheers

Monday، January 7، 2008

سال نو و کریسمس مبارک و این حرف ها

خب بعد از مدت ها امروز وقت کردم يه سری به اينجا بزنم. اولا که اگه اهلشین سال نو و کریسمس تون مبارک. اگرم نیستین که امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه. اگر حتی تعطیل هم نبودین که دیگه هیچی امیدوارم کلا خوش باشین. راستش تو اين مدت خيلی سرم شلوغ بود چون داشتم کارم رو عوض می کردم. بايد کارهامو تو شرکت راست و ريست می کردم، کارهای نصفه نيمه ام رو کامل می کردم و آخرها هم داشتم همکارم و جانشينم رو با بخش های سيستم که کار من بودن آشنا می کردم که بعد از من بتونن باهاش ور برن و برای هر اشکال کوچيکی بهم زنگ نزنن.

اين ها که تموم شد دنبال کارهای اينجام بودم که کارت بگيرم و اجازه پارک و قرارداد امضا کنم و هزار و يک جور بلا. اين وسط يه کنقرانس هم بايد می رفتم که ديگه اصلا از من رو خواب و زندگی انداخت. تا به تعطيلات رسيدم هم يک سری از دوستامون اومدن پيش مون و مشغول توريست بازی بوديم و در مجموع توی تعطيلات فکر کنم وقت کردم ۴ بار Email چک کنم. ولی انصافا خوش گذشت و اميدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه.
يک سری چيز هايی تو اين مدت ديدم که بايد در موردشون بنويسم. حالا نه البته،​بعدا.

T-Rex - Chidren of The Revolution



Cheers

Friday، November 23، 2007

ورزش جانوران

چند روز پيش تو دانشگاه One World Week بود که برای بزرگداشت مليت های مختلفيه که تو دانشگاه هستن. خيلی خوب بود. در حين اين مراسم يه بکس کانگارويی هم بود. اينم ويديوش.من و دوستم سهيل داريم می جنگيم. من کانگارو آبيم.

Cheers

Friday، November 16، 2007

بازی، بازی، بيا بريم بازی

راستش يه سری چيزها می خواستم تعريف کنم اما حال و حوصله اش رو ندارم. بعدش هم به يه بازی دعوت شدم و از اونجا که امروز رييس هام نيومدن گفتم وقت وقت بازيه. قبل از بازی اينو بگم که يه بازی به اسم Assassin's Creed خريدم و امروز تو انگليس پخش می شه، بازی رو من ۳ هفته پيش خريدم و پريروز email زدن که فرستادنش و کل اين weekend می خوام ميخ کوب شم و بازی کنم.

خب من ازاينجا به بازی دعوت شدم و از اونجايی که بازی مربوط به تلويزيون است و در خونه ما تلويزيون خاموش نميشه مگر اينکه خواب باشيم، اين بازی خیلی هيجان انگيزه. در مورد علاقه من به تلويزيون می تونين از مريم بپرسين که معتقده تلويزيون من رو هیپنوتيزم می کنه. خب بریم سر بازی:

۱) زيباترين خاطرهء تلويزيونی شما چيست؟
همه خاطرات تلویزیونی زیبا هستند اما خب زیباترین خاطره من باید صبح های جمعه باشه که با تنبلی بیدار می شدم و مامانم اجازه می داد جلو تلویزیون با برنامه کودک صبحانه بخورم. به به!!

۲) آخرين فيلمی که شما را به گريه انداخت کدام بود؟
آخرین بار فکر کنم سر آهنگ Roxanne تو فيلم Moulin Rouge بود. هممم... خیلی وقت پیشه.

۳) کدام کمدين تلويزيونی شما را بيشتر می‌خنداند؟
راستش کمدین تلویزیونی خیلی خنده دار نیست و من
Stand up Comedy رو ترجیح می دم. امید جلیلی، Russel Peters و Mike Harding خیلی می خندوننم. اما خب چند تا برنامه نیمه کمدی و نیمه Talk Show تو BBC هست که من خیلی دوست دارم بهترینشون Simon Amstell تو برنامه Never Mind the Buzzcocks است و Jonathan Ross.

۴) دوست داريد با کدام هنرپيشه جلوی دوربين بايستيد؟
راستش من دوست ندارم جلو دوربین وایستم اما اگر مجبور باشم ترجیح می دم با آدمی مثل Robert de Niro یا Sean Penn باشه.

۵) به نظرتان کدام بوسهء سينمايی زيباترين بوده است؟
راستش من خیلی بوسه های سینمایی رو دوست ندارم چون معمولا بی موقع، زیادی شدید و کلا مصنوعیه و آدم می دونه آهان الان وقتشه اما خب به نظرم بوسه آخر فیلم
Jeux d'enfants وقتی که پیر شدن به نظرم خیلی زیبا بود.

۶) دوست داريد کدام جمله را در اخبار تلويزيونی بشنويد؟
من اخبار نگاه نمی کنم اما خب هر خبر خوبی خوشحالم من کنه.

۷) فکر می‌کنيد تکرار کدام برنامه ضروريست؟
به نظر من باید Top Gear رو تکرار کنن از اولِ اول.

۸) خنده‌دارترين سوتی تلويزيونی که ديديد کدام بوده است؟
پارسال تو برنامه انتخاب نماینده انگلیس تو
Eurovision مجری برنده رو اشتباه اعلام کرد و حسابی خیط و ریط شد چون همه فکر می کردن کسی که مجری اعلام کرد برنده بشه و کسی که واقعا برنده شده بود خیلی افتضاح بود. وقتی مجری دوم اشتباه رو اصلاح کرد دیگه همه قاطی کردن و همه چی بهم ریخت و قیافه مجری ها و دوتا فینالیست واقعا جک بود.

۹) حاضريد کدام کارآگاه تلويزيونی را برای خود استخدام ‌کنيد؟
راستش من سریال های پلیسی نمی بینم و خیلی دوست ندارم اما House رو می پسندم و اون هم یه جورایی کارآگاهه دیگه.

۱۰) دوست داريد به کدام شوی تلويزيونی دعوت شويد؟
من دوست دارم دعوت شم به
Fridaynight live with Jonathan Ross خیلی برنامه تعطیلیه و هر چی دلت بخواد می تونی بگی همش خنده و تفریحه.

۱۱) محبوبترين برنامهء تلويزيونی شما کدام است؟
در این لحظه بدون اینها زندگیم نمی گذره: House M.D , Prison Break, Lost, Heroes, Top Gear ,Simpsons, South Park می دونم خیلی زیاد شد اما خب گفتم که زیاد تلویزیون می بینم.

۱۲) چه ايده‌ای برای يک شوی تلويزيونی سرگرم‌کننده به نظرتان می‌رسد؟
یه برنامه که هم خنده دار باشه و هم جالب در این لحظه چون دارم کل سری های Top Gear رو دونه دونه کرایه میکنم و می بینم یه چیزی تو این مایه ها دوست دارم. نه اینکه در مورد ماشین باشه منظورم اینه که همچین سبکی داشته باشه. اگه دیده باشین می فهمین منظورم چیه. هم مهمون دارن هم کلی فیلم دارن هم خیلی همدیگر رو مسخره می کنن و آخرش هم یه کار خیلی دور از عقل یا دور از دسترس آدم معمولی می کنن و فیلم می گیرن و آخرش مثلا نتیجه می گیرن که برای Off Road رفتن ماشین 4WD لازم نیست.

۱۳) موسيقی لس‌آنجلسی را ترجيح می‌دهيد يا موسيقی سنتی را؟
سنتی رو به لس آنجلسی همیشه ترجیح خواهم داد اما کلا هیچ کدوم رو خیلی نمی پسندم.

۱۴) فيلم هنری را ترجيح می‌دهيد يا فيلم هاليوودی را؟
بستگی به موقعیتش داره اگه کلا هالیوودی سرگرم کننده تره اما خب آدم که همیشه برای سرگرمی فیلم نمی بینه!

۱۵) محبوبترين برنامهء مخصوص کودکان شما کدام است؟
من باغچه سبزيجات رو خيلی دوست داشتم و خب صد البته مورچه و مورچه خوار دوبله ايران.

**************************************************************************
اين آهنگ واقعا معرکه است اما نمی دونم چرا اين قدر کم تو راديو پخش می شه. فایل MP3 آهنگ رو هم گذاشتم روی اسمش کليک کنيد.

Cheers

Thursday، November 8، 2007

منفجر می کینم پس هستيم، منفجر می شويم پس نيستيم

اين طور که به نظر مياد اينجا مورد مميزی ايران قرار گرفته. من که چيزی نمی نويسم که بخواد کسی رو اذيت کنه و از کلماتی که اين bot ها بهشون حساسن هم استفاده نمی کنم. نمی دونم چه خبره. اگه کسی می دونه بايد چی کار کرد خبر بده. آيا جايی هست که بهشون بشه گفت که از بسته بودن در بياييم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
آخ اين هفته کار ريخته بود سرم. استادم جمعه پيش زنگ زده بهم و شاکی بود که چرا پيدام نيست و گفت دوشنبه برم پيشش و کارايی که اين چند وقت کردم رو بهش نشون بدم اما مشکل اينجا بود که من يه ماهی بود هيچ کاری نکرده بودم. هيچی چاتون خالی نشستم به اندازه يه ماه تو يه روز جون کندم. اما خب راضی بود و ديگه بهم گير نداد. بايد وضع زندگي ام رو مرتب کنم و بشينم يه خورده درس بخونم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
ديروز تو دانشگاه یکی از استادهای روانشناسی یه بحث گروهی داشت که با گروه های مختلف دانشجو ها حرف می زد و نظرشون رو در مورد امنیت، تروریسم و این چیزها می پرسید و می ذاشت بچه ها بحث کنن و یه نفر هم یه گوشه ای یادداشت برمی داشت. يکی از دوستام هم شاگرد اين استاد بود و به خاطرش ما هم رفتيم. کلا بحث جالبی بود اما منو به اين نتيجه رسوند که عربها و پاکستانی های دانشگاه هر لحظه ممکنه منفجرمون کنن و بفرستنمون هوا. يکی بود که می گهت من اگر چيز مشکوکی ببينم يا خبر دار شم به پليس نمی گم و بی طرف می مونم!!!! جدا اين جماعت واقعا شتشو مغزی داده شدن. کاملا شاکيم کرده بود برگشته بود می گفت کلمه بروريسم رو من نشنيدم اصلا اين کلمه رو برای مسلمون ها در آوردن و تا ۵-۶ سال پيش اصلا وجود نداشت و فقط به مسلمون ها ميگن. بعد که بهش گفتيم که اين کلمه چند قرن که داره استفاده می شه و مثلا
IRA (ارتش آزادی بخش ایرلند) هم تروريست شناخته می شه، می کفت من اونو قبول ندارم و اون ها يه مساله سياسيه و نه من اصلا قبول ندارم. خلاصه واقعا ترسيدم. خب همين هان که چند وقت ديگه بمب می بندن به خودشون و راه ميافتند مردم بيگناه رو می کشن به اسم مذهب.

واقعا تو دنيا هيچ چيز ترسناک تر از ايمان کامل نيست چون باعث می شه هر کاری بکنن بدون اينکه بترسن و احساس گناه کنن و گاهی حتی احساس وظيفه کنن و قکر کنن که اگر ما رو نکشن در واقع آخرت خودشون رو نابود کردن و به دستور خداشون عمل نکردن. خيلی توصيه می کنم که اين مستند رو اگر نديد حتما ببينين:
The Root of All Evil

My Dying Bride - Cry of Mankind

Cheers

Wednesday، October 31، 2007

(ريا بهتر است با دورويی؟ (چگونه روشنفکر باشیم

الان از ناهار برگشتم، رييس هامون امروز دودر مردن و نيومدن در نتيجه من تا حدی می تونم وقت تلف کنم. داشتم می گفتم رفتم تو کافه هميشگی ناهار بخورم همه ميزهای کوچيکش پر بود غير از يکی که بين يه خانم و آقای انگليسی و دو تا خانم خارجی پرس شده بود. رفتم به زور خودمو سر ميز جا دادم. داشتم با مريم تلفنی حرف می زدم و به گارسون مهربون کافه يه "مثل همیشه" (the usual) گفتم و برگشتم به صحبتم با مريم. تلفن که تموم شد ديدم از پشتم سرم هنوز يه مکالمه فارسی دارم می شنوم. اون دو تا دختر پشتش سرم ايرانی بودن و داشتن قرار مدار يه مراسمی برای ايرانی ها رو می ذاشتن.

صحبتشون در مورد اين بود که چه مشروبی سرو کنن و چه غذايی باهاش بدن. اين قسمت جريانشون که اصلا بی سليقگی بيداد می کرد. تا اونجا که من فهميدم مراسم بیشتر مال خانواده های ايرانی هايی بود که اين اطراف زندگی می کردن و تو همچين مراسمی که بچه ها هم دعوتن به نظر من ويسکی سرو کردن هم نادرسته هم کمال بی سليقگی. معمولا همچين موقعيتی شراب يا شامپاين بايد بهتر باشه. حالا اينش بماند، تصميم گرفتن با ويسکی آش رشته بدن. به نظر من اين يه ترکيب عالی برای شکوفا کردن مردم!!!!! شايد هم من
وارد نيستم.

بعدش يه خورده در اين مورد بحث کردن که ايرانی ها خيلی خجالتی و کم رو اند و به اين نتيجه رسيدن که اين ها همش از رژيم آخونديه و مردم رو بايد آگاه کرد تا از اين خرافه هاي اسلام دست بردارن. کم کم شروع کردن به اين که بعله مشکل کشور اصلا همين عامی بودن مردمه و بايد مردم رو تعليم داد و اينها و اگر مردم اهل مطالعه بودن وضع بهتر بود. خب تا اينجا قبول. بعد شروع کردن در مورد کتابهایی که خوندن حرف زدن همش تو مایه های دانیل استیل و امروز عاشقی می میرد و اینها بود و می گفتن که یکی از این کتاب های چرت رو ۷ بار خونده بودن. آخه این کتاب ها که فرهنگ رو بهتر که نمی کنه بدتر نابود می کنه.

من يه خرده حواسم به غذام بود که شنيدم دارن در مورد اين که دفعه آخری که رفته بودن مسجد و اين که فلان چادرشونو پوشيده بودن و حاجی فلان چيز و بهشون گفته بوده و گله می کرده که چرا کم پيدايين و بعد هم رفتن تو ابن مايه ها که آره اين پيش نماز جديد اصلا خوب نيست و حرفاش به خوبی آخوند قبلی نيست و آخوند قبلی خيلی حرفای با معنی می زد و تو زندان قرآن درمانی می کرده!!!!!!!!

من شايد خودم خيلی بی عقيده باشم اما بعضی ها خب اعتقاداتی دارن و تا وقتی نخوان عقايدشون رو به من تحميل کنن همه اعتقاداتشون محترمه اما اين جور دورويی و کم فرهنگی خيلی حرص منو در مياره. آخه قرآن درمانی؟؟؟ آدم اين همه راه بياد اينجا لندن بعد بره مسجد ايرانی؟ من اصلا فکر نمی کردم غير از سفارت جای ديگه مسجد ايرانی باشه ولی مثل اينکه هست يا من اشتباه فهميدم.به هر حال اين کند ذهنی و عقب موندگی و تحجر در حین روشنفکر نمایی و اظهار نظرهای آنچنانی حرص منو در مياره.
Noir Desir - Le Vent Nous Portera

Cheers

Friday، October 26، 2007

چرا مردم ديوانه شده اند؟

داشتم تو کافه روبروی شرکت ناهار می خوردم، يه پسر ۴-۵ ساله با مامانش کنارمون بودن،
پسر از مامانش پرسيد: مامان فکر می کنی سوار بی سر
(Headless Horseman) کيه؟
مامان: نمی دونم ... به نظرتو کيه؟
پسر: من فکر می کنم که آدم بد داستان
(Villain) باشه.
----------------------------------------------------------------------------------------------
تو
XFM Radio يه مسابقه گذاشتن که به کسی که خوب تبليغ برنامه صبحشون رو بکنه و به برنده ۱۰،۰۰۰ پوند جايزه می دن. يه نفر ديروز زنگ زده بود و مدارکشو فرستاده بود که اسمشو عوض کرده گذاشته 104.9 XFM The Breakfast show with Alex Zane. يعنی الان اسم کوچيکش هست 104.9، اسم وسطش XFM The breakfast show و فاميليش with Alex Zane.
----------------------------------------------------------------------------------------------
اين هفته
Virgin Radio يه مسابقه داشت که حاضرين چی کار کنين که دو تا بليط Led Zeppelin و ديدن تمرينشونو ببرين. برنده مسابقه اومد تو استوديو و ۳۰ تا برچسب موم به سينه اش زد و همه رو تو ۱۵ ثانيه ازش کندن، صدای فريادش تا هوا می رفت. فرداش هم رفت روی سينه اش Led Zeppelin خالکوبی کرد و رو پشتش Virgin Radio breakfast show و رو دستش لوگوی Virign Radio.

Led Zeppelin - Immigrant Song

Cheers

Wednesday، October 24، 2007

آتش کبريت خاموش

تا حالا شده بخوايين يه نامه بفرستين و احساس کنين عجيب ترين کار دنيا رو دارين می کنين؟من امروز بايد يه چک پست می کردم و کلی هيجان زده بودم، مدتهاست که نامه ای پست نکردم واسه همين يه خورده هيجان زده شده بودم. يه لحظه يادم رفته بود که تمبر رو بايد کجا بزنم. دارم فکر می کنم و می بينم که مدتهاست که نامه نفرستادم و هميشه email زدم. ديگه پول آب و برق و اينترنت رو هم يا پشت تلفن می دم يا online. واقعا زندگی رو راحت می کنه. البته خوب هر بار ديگه ای که می خواستم چيزی بفرستم می رفتم تو باجه و خود مسوول باجه همه کار رو می کرد، به جرات می تونم بگم ۱۰ سالی بود که پاکت رو با دست خودم تو صندوق پست ننداخته بودم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
هوا هم که داره حسابی سرد می شه و قراره يه جبهه هوای سرد از سييبری بياد و تمام بريتانيا رو به مدت يکی دو هفته بگيره. می ترسم که خيلی خيلی سرد بشه و منم که به گوز بندم دوباره پس بيفتم. بدترين بخش سرما خوردن اينه که آدم يا بايد قيد سيگار کشيدن رو بزنه يا اگه مثل من نمی تونه و بايد بکشه هر سيگارش کوفتش بشه و زجر بکشه. من معمولا روند بهبودی سرما خوردگی مو از رو زجر سيگار کشيدن می سنجم، هر چی کمتر زجر بکشم يعنی دارم بهتر می شم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
چند روزه که دارم به اين فکر می کنم که با اين ممنوع شدن سيگار تو انگليس ديگه وقتی می رم يه رستورانی و ازش خوشم مياد نمی تونم ازش کبريتشونو بگيرم و يادش باشم چون ديگه لزومی نداره که کبريت داشته باشن. اين فکر الان چند روزيه اذيتم می کنه. يکی از چيزهايی که تو رتبه دادن من به يه رستوران يا هتل يا ... خيلی تاثير می ذاشت طراحی کبريتشون بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------
اگه برين اينجا می تونين به خودتون يه email بزنين که ۱-۱۰ سال ديگه براتون فرستاده بشه. واقعا چيز جالبيه، به خودتون چی می گين؟ چه تصوری از خودتون دارين بعد از مثلا ۶ سال؟ فکر می کنين کجا باشين؟ اصلا يادتون مياد که همچين چيزی برای خودتون فرستاده بودين؟ اصلا اونجا رو ديگه چک کی کنين؟

Bob Seger - Turn the Page

Cheers